تبليغاتX
راه بی برگشت
فرهنگی هنری ...
محمد نوری زاد نویسنده سابق روزنامه کیهان و  کارگردان ، نویسنده و تهیه کننده تلویزیون در وبلاگ خود نامه ای سرگشاده خطاب به آیت الله علی خامنه ای را منتشر نموده است.


این دومین نامه در چند روز اخیر است که خطاب به رهبر ایران نوشته می شود. پیش از این دکتر عبدالکریم سروش نامه سرگشاده ای را منتشر نمود که در آن انتقادات صریحی به شیوه عملکرد آیت الله خامنه ای طرح شده بود.

در کارنامه کاری محمد نوری زاد  سرزمین جنوبی من ،  نخلستان تشنه ،  همه باهم ، روایت فتح ، حماسه خمینی ، ما اهل مسجدیم و شب های رمضان دیده می شود.
 
در بخشی از این نامه آمده است :«از شورای نگهبان تا قوه قضاییه. از فرماندهان سپاه تا فرماندهان ارتش. از امامان جمعه تا مجمع تشخیص مصلحت. از شورای انقلاب فرهنگی تا صداو سیما. هیچ منصب کلیدی ای نبود که منتصبین شما در آن حضور نداشته باشند. حتی نمایندگان مجلس خبرگان که به صورت ظاهر از جانب مردم انتخاب می شوند، پیشاپیش از فیلتر شورای نگهبان شما گذر می کردند.»

وی در بخش دیگری از نامه خود آورده است : «شریعتی، برای برپایی این نظام سوخت، اما این نظام او را بخاطر روحانی نبودنش و تفکرات تازه اش سوزاند و حق او را در نهضتی که بوجود آورده بود ادا نکرد. این روزها، می بینیم برای فلان روحانی دورتاریخ و گاه جامانده درتاریخ مراسم یاد بود بپا می کنند اما سالگرد وفات و شهادت شریعتی باید با ترس و لرز برگزار شود.»

محمد نوری زاد می افزاید: «عزیز ما، درهمه این سالها، من ندیدم یا نشنیدم که شما، درمقام شخص اول این کشورپرمخاطره و پرآوازه، یک بار، حتی یک بار، مسئولیت یک خطا و خبط و عقب ماندگی و درجا زدن را شخصا بپذیرید. امید دارم بسیار بوده باشد اما من که یکی از آحاد این مردمم، شخصا ندیده یا نشنیده ام.»

در بخش دیگری ای این نامه آمده است :« اگر نمی رنجید باید بگویم که حضرت شما درمقام فرماندهی کل قوا، درحوادث بعد از انتخابات، با مردم خود، خوب رفتار نکردید. ماموران شما، به سمت مردم تیراندازی کردند و آنان را کشتند و زدند و اموالشان را سوختند وتخریب کردند. متاسفانه سهم شما دراین حوادث قابل اغماض نیست. بخصوص که بعد ها مکرر فرمودید اهل مجامله نیستید و از مواضع خود عدول نمی کنید.»

متن کامل این نامه تکان دهنده را در ادامه بخوانید:

به نام خالق زیبایی‏ها
محضر رهبر گرامی جمهوری اسلامی ایران حضرت آیت‏الله خامنه‏ای

من همیشه، چه در نوشته هایم و چه در گفتگوی حضوری، شما را با واژگانی چون : آقا جان، مولای من، خامنه ای ما، مخاطب قرار داده ام. اما دراین رقعه، مصرم که حضرتعالی را " پدر" خطاب کنم. علتش را نمی دانم. شاید بخاطر این که با این واژه، الفت عاطفی فراوانتری برقرار می کنم. اگرچه واژگان پیشین، بلحاظ معرفتی کاربرد ویژه ای طلب می کنند. من در نوشته هایم به یاد ندارم مقام معظم رهبری، یا مقام عظمای ولایت، آورده باشم. دراین دو واژه اخیر، رسمیت و تشخصی می بینم که شما را بسیار دورتر از مردم می نشاند. و حال آنکه ما دوست داریم شما را درکنار خود ببینیم.

پدرگرامی!
من شاید بیش از هرنویسنده و فیلمسازی، در سالهای رهبری شما ، درجانبداری از شما مطلب نوشته ام و فیلم های مستند ساخته ام. وآنچنان غلیظ و ناگشودنی با شما و جایگاه شما گره خورده بودم که احساس می کردم : یاوری امام زمان، نسبت موکد و انفکاک ناپذیری با یاوری شخص شما دارد. احساس می کردم شما تمثیل و نماینده ای از همه غربت های تشیع محضید. احساس و باورم به این بود که شما، تنها فرصت تشیع برای به تجلی درآوردن معارف خفیه شیعه هستید. معارفی که می بایست یک به یک به صحنه آورده می شدند و امکان جولان می یافتند.

من و دوستان همفکرمن، همه آرزوها و آرمانهای متعالی شیعه را در برافراختن و هویت بخشی انسان زخم خورده و تکیده از اندیشه ها و رویه های ناسالم بشری، و این همه را در کلام شما و سیره شما و مواضع شما می جستیم. وقتی به آمریکا نهیب می زدید و او را از عواقب جهانخواری اش برحذر می داشتید، ما غرق شعف می شدیم. چرا که سالهای سال، در دوران ستمشاهی، حسرت یک مرگ برآمریکا به دلمان مانده بود.

وقتی از فقر و فساد و تبعیض می فرمودید، در پوست نمی گنجیدیم. چرا که بخود نوید می دادیم از پی این خروش های فهیمانه، حتما افق های مبارکی درجهت زدودن این رذیله های اجتماعی در پیش خواهد بود. وقتی فراتر از چارچوب های دیپلماسی، برسر طراحان دادگاه میکونوس فریاد برآوردید و بساط خدعه و نیرنگشان را برسرخودشان آوار کردید، ما به همدیگر تبریک می گفتیم.

بعد از واقعه هولناک یازده سپتامبر، آنجا که برجستگان سیاسی ما - آنان که درادعای برتر بینی شان تردیدی تحمل نمی کردند - با شنیدن عربده های خشمناک بوش به حاشیه های سکوت و ترس پناه بردند ، شما یک تنه سربرآوردید و آوار دیگری از شهامت و حق طلبی را برسر هیات حاکمه آمریکا فرو ریختید، ما قامت راست کردیم و به خود بالیدیم.

وقتی به زندگی شخصی شما نگاه می کردیم که چگونه فرزندان خود را از ورود به کارهای اقتصادی و مسئولیت های درشت و ریز نهی فرموده اید و همگان خود را از اشرافیت متداول مسئولین کنار زده اید و به بهره مندی از یک زندگی بسیار ساده بسنده کرده اید، سرافرازی می کردیم و به خدای خوب خود سپاس می گفتیم.

با هر ادله و احتجاج شما، برج بلند "چرا" های ما فرو می ریخت. طوری که تحقیق و مجادله را شایسته تداوم سخن شما نمی دیدیم. از این که گذشته و سابقه سالم و پاک و آکنده از رنج و مقاومت داشته اید، و در سالهای پس از انقلاب نیز در کنار سایر مردم ایران عزیز، به مقابله با دشمن شتافتید و عرصه دفاع مقدس را باحضور وهمراهی خود سامان دادید، شما را بیواسطه از جنس خود می دیدیم و با شما و سخن و سیره شما همذات پنداری می کردیم.

بعد از امام عزیز، آنگاه که ستون محکم عاطفی و احساسی و بینشی ما لرزید، به زیر سایه شما خزیدیم و کاستی های فردی و اجتماعی خود را به یمن روزهایی که شما نوید بهبود می دادید، در خیال، ترمیم می کردیم.

هرچه برحجم کاستی ها و بدکاری ها و تلخ گویی ها و عقب ماندگی های کشورمان افزوده می شد، به یک سخن و نهیب شما، همه را بحساب دشمن بدکردار می گذاردیم. دشمنی که در سخن شما، درهمین نزدیکی ها بود و جزبه نابودی ما راضی نمی شد و لحظه ای درنگ را نیز درحذف ما جایز نمی دانست. که در جای خود، تشخیص درستی نیز بود. رفتار هزار فتنه آمریکایی ها و تجربه های خود انقلاب، برهمین تیز بینی تاکید می ورزید.

با اشاره و تایید و نصب جنابعالی، شیفتگان و سربازان و اطرافیان و ماموران شما برمنصب های فراوان کشور قرار گرفتند تا این کشتی طوفان زده را به ساحل امن و آسایش و رشد برسانند. از شورای نگهبان تا قوه قضاییه. از فرماندهان سپاه تا فرماندهان ارتش. از امامان جمعه تا مجمع تشخیص مصلحت. از شورای انقلاب فرهنگی تا صداو سیما. هیچ منصب کلیدی ای نبود که منتصبین شما در آن حضور نداشته باشند. حتی نمایندگان مجلس خبرگان که به صورت ظاهر از جانب مردم انتخاب می شوند، پیشاپیش از فیلتر شورای نگهبان شما گذر می کردند.

این همه حضور حضرتعالی در مواقف چند و چون نظام، ما را به درک و لمس یک مدینه فاضله این زمانی بشارت می داد. مرتب خود را به پایکوبی و تناول لذت حضور درآن مدینه قشنگ امید می دادیم. اگر امسال رونقی در نمی یافتیم، به سال دیگر چنگ می بردیم.
ما با شما آنچنان آمیخته بودیم که خود را نمی دیدیم. به خود می نگریستیم که غبار آلود از جنگ و کار و زحمت آمده بودیم. به شما می نگریستیم که مرتب برتایید و تقدیر ازمسئولین اصرار می ورزید. به زیرک هایی می نگریستیم که در زیر چتر امن نظام فارغ از درد و داغ مردم به تکمیل سفره سیری ناپذیر خویش همت می کردند . و می دیدیم هیچ روزنامه ای و هیچ برنامه تلویزیونی و هیچ خبری و هیچ محکمه ای، از نابکاری آنانی که به اسم مسئول، کیسه بهره مندی خود و اقوامشان را پرکرده بودند و رسوا نیز شده بودند، اجازه نشت یک "چرا" نمی یافت.

در طول سالیان دراز، ما هرگز لذت یک روزنامه مستقل و صداوسیمای مردمی را که بی واهمه دربرابر کاستی ها و زد وبندها و مراودات پشت پرده افشاگری کند و سلامت جامعه را با این رویه درست تضمین کند نچشیدیم. به شوق بساط علوی و مهدوی، و افق های روشنی که شما نشانمان می دادید، و بخاطر دشمنی که صدای زنگ خطرش از داخل و خارج قطع نمی شد، از مطالبات امروزمان می گذشتیم و به فردا موکولش می کردیم.

و شما، پدرگرامی، مرتب بر شعله های درون ما آب می افشاندید و التهاب و گداختگی ما را فرو می نشاندید. که : مبادا دشمن شاد شوید. مباد آب به آسیاب دشمن بریزید. مبادا زبان وقلمتان به تضعیف نظام منجر شود. مبادا همانی را بگویید و بنویسید که دشمنان می خواهند. دشمن شناس باشید. موجبات اغتشاش فکری مردم را فراهم نکنید. مشکلات داخلی ما یک امر خانوادگی است، به همسایگان مربوط نیست. مبادا بار دیگرپای اجنبی بمیان آید.

با مدیریت و خواست شما، روحانیان برتمامی مقدرات محوری ما حاکم شدند. ازنهادها و نمایندگی های ولی فقیه، تا ادارات عقیدتی و سیاسی و اجتماعی و اقتصادی و نظامی و فرهنگی. چه درداخل و چه درخارج. و ما تا می آمدیم به این همه حضور و سرک کشیدن روحانیان در زیروبالای کشور بیاندیشیم، خود را سراسیمه با خواست شما مجاب می کردیم. که یعنی : لابد این درایتی است ازجانب شما و ما از تبعات آن غافلیم.

به عنوان نمونه، در وزارت جهاد کشاورزی، نماینده ولی فقیه حضورداشته ودارد وصاحب نفوذ است. جایی که تناسبی با حضور یک روحانی ندارد و این حضور کم تناسب، مقدرات خاصی را بربدنه این وزارتخانه بار می کند. این روحانیان، درکل، ودرطول این سالیان هدرشده، به دلیل نداشتن سواد و آگاهی درباره بدنه ای که درآن حضورداشته اند و گاه برسرآن نیز ایستاده اند، مخاطرات فراوانی را برساحت های متعدد کشور تحمیل کرده اند. هم بجهت دخالت های گاه و بی گاهشان، وهم بخاطر تحمیل آدمهای همجوارشان.

این روحانیان، ظاهرا حضورداشته اند تا چشم شما باشند در بدنه کشور. اما نه که هرکدام مختصاتی و علائقی خاص بخود داشته و دارند، به رد یابی همان تعلقات مشغولند و مرتب از نام و وجهه ونفوذ شما بهره برده اند و سنگی از پیش پای نظام نیز برنداشته اند.

به عنوان مثالی دیگر: ما دکترعلی شریعتی و تفکرات او را می ستودیم، اما نظام، او را بخاطر این که روحانی نبود و فراتر از چارچوب های حوزه می اندیشید، کنار گذارد تا مبادا دربرابر روحانی، یک غیرروحانی سربرآورد و در حوزه دین، ابراز وجود کند و سخنانش پراکنده شود و مردم را از اطراف روحانیان و منابرشان متفرق کند. شریعتی، برای برپایی این نظام سوخت، اما این نظام او را بخاطر روحانی نبودنش و تفکرات تازه اش سوزاند و حق او را در نهضتی که بوجود آورده بود ادا نکرد. این روزها، می بینیم برای فلان روحانی دورتاریخ و گاه جامانده درتاریخ مراسم یاد بود بپا می کنند اما سالگرد وفات و شهادت شریعتی باید با ترس و لرز برگزار شود.

تبعات این حضور همه جانبه شما و روحانیان برمقدرات محوری کشور، و دوختن همه مخاطرات به هیمنه نظام، این شد که از هر سخن مخالف بهراسیم و از هرنوشته و اشاره مخالف بلرزیم. که نکند خوابی برای واژگونی نظام دیده باشند. که نکند چشم دیدن ما را نداشته باشند.

بر صداو سیما و مطبوعات سخت گرفتیم و هیچ لحنی ونقدی را به کیان کشور تحمل نکردیم. در یک وعده، دهها نشریه را به جرم نقد خودمان بستیم و آدمهای منتقد را به محفظه زندان درانداختیم. از این می ترسیدیم که نقد از ما، به کاسته شدن محبوبیت نظام و کیان آن منجر شود. و ما به این محبوبیت همیشگی نیاز داشتیم.

وما، عزیز گرامی، درتمامی این سالها، از شما و حضور همه جانبه شما درترسیم مقدرات کشور، حمایت کردیم و نوشتیم و نوشتیم و سخن گفتیم و مخاطبین خود را به همراهی با شما و نظام فراخواندیم. و گاه دراین فراخوانی بزرگ، عبوس نیز شدیم و اهل خود را به رنج انداختیم و دوستان خود را از دست دادیم و حلقه نظام را تنگ تر و تنگ تر دیدیم.

یک سئوال. ما برای چه دراطراف شما گرد آمده بودیم؟ که نفعی و سفره ای نصیبمان شود؟ آنهم با شهدایی که داده بودیم و دوستانی که جلوی چشم ما پرپر زده بودند ؟ که اگر این گونه بود، ما کاسبکاران خفیفی بودیم که. ما برای این در پشت سر شما صف بسته بودیم که از جانب شما، نسیم علوی برما وزیده بود و دوست داشتیم مردمان ما و جهان از این فرصت تاریخی بهره مند شوند.

به همه می گفتیم صبرکنید تا عدالت علوی را درمحاکم قضایی کشور نشانتان بدهیم. تا خوب اندیشیدن و خوب بودن را، و جهانی شدن و جهانی بودن را نشانتان دهیم. هرمعترضی را به روزهای عنقریبی از خوبی ها وعده می دادیم و هرمنتقد را به دیدن چیزی دلنشین درآینده متقاعد می کردیم. اما زمان که می گذشت، دیدیم از آن مدینه فاضله که خبری نیست، از ابتدائیات یک رشد متداول نیز جا مانده ایم.

دیگران، کشورهای همجوارما، فارغ از چند و چونی که ما گرفتارش بودیم، با شتاب به راه خود رفتند و بجایی رسیدند که ما امروز به التماس از آنان تخصص و تکنولوژی و برنامه و مدیریت خرید می کنیم. و ما، با همان تاروپودی که برخود تنیده بودیم، جاماندیم. چرا؟ چون از سنت های الهی دور افتادیم.

گفتم : از سنت های الهی دورافتادیم و به روزی درافتادیم که امروز برفرصت های هدررفته خویش افسوس می خوریم. ببخشید از این که وارد حوزه ای شدم که درتخصص شماست. بله، سنت های الهی! چیزی که شما خود مرتب به آن تاکید داشته اید. مرتب.

شما درهر سخنرانی، همه را به یکی از این سنت ها فرا خوانده اید. عمده سخنان شما دراین سالها، یا نقد بوده یا ارشاد. که البته این رویه درستی نیز هست. اما یک غفلت دراین میان خود می نمایاند. پوزش مرا بپذیرید که ناگزیرم از اینجای سخن، به محاکاتی بپردازم که مستقیم به خود شما مربوط است. و این مستقیم گویی، نه که تمرین ما دراین سالها نبوده، چه بسا برای حضرت شما و همطریقان دیرین من بسی نامتحمل باشد و برمن سخت بگیرند که : تو کی هستی که برای ولی فقیه ما تعیین تکلیف می کنی و اساسا چرا می پرسی: چرا؟

عزیز ما، درهمه این سالها، من ندیدم یا نشنیدم که شما، درمقام شخص اول این کشورپرمخاطره و پرآوازه، یک بار، حتی یک بار، مسئولیت یک خطا و خبط و عقب ماندگی و درجا زدن را شخصا بپذیرید. امید دارم بسیار بوده باشد اما من که یکی از آحاد این مردمم، شخصا ندیده یا نشنیده ام.

همیشه درمقام نقد، جانب مردم را گرفته اید و حتی به مسئولین پرخاش کرده اید، اما نبوده که به مردم بفرمایید : ای مردم، تا اینجای عقب ماندگی های کشور متعلق به دیگران است و این مختصر متعلق به خطاهای انسانی من رهبر است. همیشه خود را برکنار از آسیب ها دیده اید و همراه و همصدا با مردم ، بر مسئولین و مجریان برافروخته اید که: چرا فقر و فساد و تبعیض؟ چرا بدکاری؟ چرا بی برنامگی؟ چرا عقب ماندگی؟ چرا بی کیاستی و بی مدیرتی و بی خردی؟

وحال آنکه شاید پسندیده این بود به همان روحانیان منصوب خودتان نیزمی نگریستید و خرابکاری و نقش احتمالی آنان را در این چراهای تمام نشدنی رصد می فرمودید. باز به عنوان نمونه، به امام جمعه بندرعباس که مثل امام جمعه تهران آقای سیداحمد خاتمی وامام جمعه مشهد آقای علم الهدی، چهره ای عبوس و زبانی تلخ دارد اشاره می کنم که به زور، بله به زور زمینی از دانشگاه علوم پزشکی را برای ساخت مصلای بندرعباس تصاحب کرد و آنگاه که رییس این دانشگاه اعتراض کرد که: این یک تصاحب است، اینجا باید دانشگاه می شد، این غیرشرعی است، از تریبون نمازجمعه پرخاش می کند: تو برو آمپولت را بزن. ما خودمان شرعی وغیرشرعی بودنش را حل می کنیم.

پدرگرامی
هرکجا از سخن من دل آزرده شدید، با یادآوری این نکته خود را مجاب کنید که گوینده این سخنان، کسی است که دوست بودنش نه برهمگان، که برخود شما ثابت است. پس، سخن دوست را باید تاب آورد و از او نرنجید. شاید برخی از دوستان من بگویند: ای منافق بریده، اگر سخنی هم با رهبر داشته ای و داری، آن را خصوصی برای خود ایشان می فرستادی. نه این که آن را دربوق کنی و جار بزنی. که می گویم: هرآنچه من با استناد به آنها سخن می گویم، ازواضحات وامور آشکار کشورمان است. من مسئله ای محرمانه را که برملا نکرده ام. درضمن، تاثیر و بردی که یک نامه آشکار دارد، هرگز یک نوشته محرمانه ندارد. وباز این که: روح این نوشته، نه از جانب یک دشمن تابلودار و منافق درکمین، که خیرخواهی کسی است که هنوز چشم به اصلاح امور دارد و همان مدینه فاضله را از جانب این نظام طالب است.

یک اشتباه دیگر نیزمرتکب شدیم. هم ما هم شما. شاید این اشتباه به دلیل انباشت معارف شیعی دردرون تک تک ما صورت پذیرفت. و شاید از این جهت که از انقلابی که کرده بودیم زیادی خرسند بودیم و اجرش راهم فورا به حساب خودمان واریز کردیم و بلافاصله هم دریافتش کردیم. اجراین که ما و انقلابمان، ادامه خواست و تمایل پیامبراعظم (ص) و ائمه معصومین(ع) است. که یعنی رهبران ما همانانند و جانشینان همانان و مردم هم لابد مردم و مخاطبین همانان.

این مهم را مرتب از سخنان شما و سایر مسئولان نیوشیدیم و پذیرفتیم که می توانیم تاریخ این روزگارخود را با تاریخ دوران امام علی و امام حسین (ع) مشابهت دهیم. و اصلا دراین مشابهت سازی به سراغ سایرامامان نرفتیم. مثلا امام باقر و امام صادق و امام رضا و امام جواد(ع). شاید بیشتر به این دلیل که ازمیان همه امامان، امام علی (ع) فرصت حکومت یافته بود و کربلای امام حسین هم بیشتربا درون ما همراهی داشت و مثلا به سیره و نحوه مدارای شخص پیامبراکرم (ص) با مخالفین هیچ توجهی نکردیم. و حتی نحوه مدارای حضرت علی با مخالفینشان. خودمان دراین وسط یک فرمولی برای جمهوری اسلامی خلق کردیم که هر سمتش را بشود به امامی مربوط کرد. شعار: مااهل کوفه نیستیم علی تنها بماند، یاشعار: خامنه ای خمینی دیگر است، ولایتش ولایت حیدراست، و شعارهایی از این دست، محصول این نگرش تطبیقی است.

آنقدر در تشبیه و تطبیق انقلاب و حادثه های آن، با حکومت حضرت امیروحادثه های آن افراط ورزیدیم که خودمان درتحلیل هر ماجرای انقلاب، حتی مراودات اجتماعی اش، با شتاب، حضرت شما را درجایگاه حضرت امیرمی نشاندیم و دوستان ومخالفین شما و نظام را با دوستان و مخالفین حضرت امیر می سنجیدیم.

این افراط، کار را به جاهای باریک کشاند. به جایی که مثلا خود شما بحث مفصلی از نقش خواص و عوام را درظهور ماجرای کربلا به میان آوردید و عبرت تاریخ را به دوستان و دشمنان هشدار دادید. غافل از این نکته که: این عبرت تاریخی، از همان ابتدا، فرضیه ای تثبیت شده با خود داشت و نیازی به اثبات نداشت. این که دراین عبرت: حسین، ما هستیم ،و انقلاب می تواند با خیانت خواص و پیروی عوام، به کربلایی درجهت حذف حسین ومرام حسین که ماهستیم منجر شود.

وباز غافل از این که ما تنها به یک دلیل وشرط، وتنها به یک دلیل وشرط می توانستیم خود را و نظام و مسئولین نظام را با علی و اولاد او و نظاممان را با ولایت و حکومت آنان بسنجیم که : شیوه مردمداری و حکومت ما، و رفتار شخصی ما، همانند آنان باشد یا متاثراز آنان.

نمی شود که ما دربسیاری از امور مخالف آنان رفتار کنیم اما همچنان جایگاه آنان را برای خود بلوکه کنیم و به هرمخالفی و منتقدی بگوییم : حواست باشد که چه کسی و چه نظام و حکومتی را داری نقد می کنی.

وقتی امام علی، مرگ را بر خود و یاران خود روا می داند آنگاه که خبر ربوده شدن یک خلخال از پای یک زن یهودی را می شنود، چگونه است که علی دوستان امروز ما، از شنیدن خبر کشته شدن مردم، بله، مردم، به دست عوامل حکومت، مرگ را از خدا تقاضا نمی کنند ؟ ما اگر از خبرتجاوز به یک دختر، مثل علی گریبان چاک زدیم و زمین وزمان را متوجه این رفتار شوم خودی ها کردیم، می توانیم از خواص و عوام انتظار مشابهت رفتاری داشته باشیم. یا اگر مثل علی، دست منتسبین خود را از بیت‏المال کوتاه کردیم وحال آنکه درکشور ما این مسئله بیشتربه یک شوخی می ماند می توانستیم به مردم بگوییم : ما نیزعلوی هستیم.

می دانم که باهرسخن این فرزندتان، از او نا امیدتر و نا امیدتر می شوید. اما سخن فرزند با پدر، هیچگاه به تلخی و گزندگی سخن یک فرد فحاش و معاند نیست. در سخن یک معاند، هیچ مفری از امید نیست اما درسخن این فرزندتان هنوز امید هست. خواهم گفت :
حضرت شما، دراین سالهای رهبری، آنقدر که به دشمن و دشمن ستیزی بها دادید، به دوست و دوستی و دوستیابی بها ندادید. شاید از این باب که باران دشمنی های پی درپی و فراوانی که برسراین نظام می بارید، عمده نگرانی شما را بدانسو گسیل نمود. و شما و ما، بیش از آن که به دوست متمایل شویم، دشمن را درمدار توجه خود قرار دادیم. و دراین گردونه دشمن شناسی، از شناسایی دوست غفلت ورزیدیم. و حیف که باز دراین گردونه غفلت، مرتب با تحریکات و تحرکات و شیوه های مختص به خود، از شمار دوستان خود کاستیم و برشمار دشمنانمان افزودیم.

یک مثال دیگر: اگر سخنان شما پیش از این، نگران دشمن بود، درنماز جمعه همین هفته گذشته، دیدیم که سخنان شما نگران رفتار بخشی از مردم، بله : مردم است. واین، همان دستاوردی است که دراین سی سالگی انقلاب، ما بدان دست یافته ایم. یعنی سابقا ما برای دشمن خط ونشان می کشیدیم، حالا کارمان بجایی رسیده است که باید برای بخشی از مردم خودمان خط ونشان بکشیم. قبول می فرمایید که این روند معکوس، کاررا بجایی می رساند که درفردای این نظام، جز دشمن، مردمی درکار نباشد.

اردوغان، چندی پیش وارد مجلس ترکیه شد و با شادمانی گفت : دراین بحران اقتصادی، کمک از غیب رسید. شادمانی اش به طلاهای انتقالی ازایران اشاره داشت که درترکیه بارانداخته بود و صاحبی نیز نداشت. هنوز که هنوز است نه فردی ادعای مالکیت آن طلاها را داشته است و نه کشور مبدا که جمهوری اسلامی ایران باشد. این خبرو این خنده کنایه آمیز اردوغان، مدتها دستمایه رسانه های ترکیه و جهان بود.

من از این مثال این بهره را می برم که ما به دست خود، بسیاری از فرصت ها را مفت از دست داده ایم و برای دیگران فرصت مفت فراهم آورده ایم. ما می توانستیم امروز دوستان فهیم و فراوانی داشته باشیم که ما را درعبوراز بحرانهای درکمین یاری دهند اما اغلب آنان را به شیوه ای و تهمتی و رنجی و آسیبی و خراش عاطفی ای از خود رانده ایم و ناخواسته به صف ناراضیان پیوندشان داده ایم.

اکنون به جامعه ای و کشوری ونظامی دست یافته ایم که بجز استقلال سیاسی، درسایر حوزه ها سخت گرفتاراست. رشوه و ریا و رابطه و خاصه پروری و اعتیاد و بیماری مصرف و بیماری تولید و بیماری اجتماعی و بیماری فرهنگی و بیماری انتظامی گریبانمان را گرفته. شما با نوشته های من آشنایید. من از دیرباز برسراین امهات آوار بوده ام و هشدار داده ام. بارها گفته ونوشته ام که خدای متعال هرگز رعایت شهدا و زحمت های ما در برپایی این انقلاب را نخواهد کرد و به راحتی آب خوردن ممکن است با پشت کردن به سنت های الهی فروبپاشیم و از گردونه توجه عالم و خدای عالم به دور افتیم.

پدرگرامی!
اگر سی سال پیش از شما و ما می پرسیدند : برای چه می خواهید انقلاب کنید؟ پاسخ می دادیم : برای این که مستقل شویم. برای این که به سرافرازی اقتصادی و علمی و انسانی و قضایی دست یابیم. برای این که مردمان دنیا بیایند و خوب بودن و خوب شدن را از ما بیاموزند. برای این که می خواهیم انسان را درکمال انسانیت خود به نمایش بگذاریم. و از این حرفها.

خوب، ما برای رسیدن به این همه خوبی، زحمت کشیدیم و جنگیدیم و جوانان و عاطفه های بسیاری را از دست دادیم. امروز لااقل باید به بخشی از آنها رسیده باشیم. تماشای دورنما که نه، یک نمای نزدیک از کشورمان و آسیب های اجتماعی و اقتصادی و قضایی و فرهنگی اش، و مسئولینی که به راحتی نوشیدن یک شربت گوارا دروغ می گویند، و البته یک استقلال سیاسی آشفته که آمریکا را وانهاده ایم و به دام روسیه و چین افتاده ایم - و دستیابی علمی هسته ای که اگر زمان شاه بود چه بسا به بیش از این دست می یافتیم (نیروگاه هسته ای بوشهرو...) و کوهی از آزمون و خطاهای انباشته شده و دانشگاههای از دست رفته و مردم پریشان و غمزده، به ما می گوید که ما نه تنها در رسیدن به آن آرمانهای طلایی شیعی موفق نبوده ایم، بلکه از دستیابی به مقدمات یک نهضت انسانی نیز عاجز مانده ایم.

می دانم که واگویه کردن این آسیب ها، روان شما را می آزارد. این را از زبان شما بسیار شنیده ام. باور کنید مردم ما با همه این غفلت ها و ناکامی ها و عقب ماندگی ها کنار آمده بودند و می خواستند با شما و به رهبری شما سنگ های پیش پای نظام را بردارند. بهمین دلیل با شکوهی مثل زدنی درانتخابات اخیر شرکت کردند. آنان شرکت نکردند که جامعه را به آشوب بکشند. و یا جامعه را به عقب تر بازگردانند. مسلما تصویرشان از آینده، تصویری درخشان از جمهوری اسلامی ایران بوده است. هنوز هم هست.

همه ما و همه مردم، از این انتخابات اخیر چشم اندازی پراز خیرو خوبی آرزو داشتیم. فکر می کردیم اگر نونهال انقلاب در یک یا دوسالگی اش آداب معاشرت نمی دانست و با ترشرویی انس بیشتری داشت، درسی سالگی اش می داند مردم یعنی چه و نحوه معاشرت با مردم یعنی چه. فکر می کردیم این حداقل رشد را یافته است.

حوادث بعد از انتخابات، همه معادلات فکری و انسانی ما را بهم زد. رفتاری که تحت امرحضرتعالی بامردم شد، رفتار همشان و همطراز زحمت و فهم و همراهی مردم نبود. مردم اگر انتظار داشتند این رفتار را از ماموران خود سر نظام ببینند، درعوض، انتظار این راهم داشتند که رهبرشان، بلافاصله به رسم علی علی های مکررش، همچون علی به مددشان بیاید و دادشان بستاند. نه این که مرتب روح و رفتار وحشیانه ماموران را تایید کند و به مردم معترض خودش، همسنگ اغتشاشگران و براندازان نگاه کند.

به این سخن امام جمعه منصوب خود درمشهد آقای علم الهدی توجه کنید که درهمین نماز جمعه اخیر افاضه فرموده اند :.... ابن ملجم ها نمی توانند در کشورعلی (ع) به دنبال سیاست باشند. بعضی از جریان های سیاسی که ادعا دارند : نخبگان باید وارد سیاست شوند، بدانند که اگر ولایت پذیر نباشند ولایت ستیزند و ولایت ستیز یعنی ابن ملجم!

این سخن پوک و مفت و بی خاصیت از آن روی توسط این روحانی کم سواد زده می شود که نعل بالنعل حکومت فعلی را حکومت علی می داند و فعالان سیاسی را ابن ملجم . و دراین تحلیل پوک، اصلا هم به این اشاره نمی کند که چرا وبه چه دلیلی یک رییس جمهور قبل از انتخابات برای یک امام جمعه، یک میلیارد تومان پول می فرستد. و به این نیز نمی اندیشد که یک چنین فرمولهایی که ما در نظاممان خلق کرده ایم، ممکن است فرسنگها از رویه علی و اولاد علی دور باشد و حتی در مدار تنفرآنان نیز جای داشته باشد.

اگربگویم یکی از آسیب هایی که شما خورده اید از ناحیه همین مبلغین کم خردی است که به اسم جانبداری از شما، وبا رفتار غیراسلامی و غیرانسانی شان، متاسفانه بذرنفرت از شما را دربین مردم افشاندند، از فرزند خود خواهید رنجید ؟ اگر نمی رنجید باید بگویم که حضرت شما درمقام فرماندهی کل قوا، درحوادث بعد از انتخابات، با مردم خود، خوب رفتار نکردید. ماموران شما، به سمت مردم تیراندازی کردند و آنان را کشتند و زدند و اموالشان را سوختند وتخریب کردند. متاسفانه سهم شما دراین حوادث قابل اغماض نیست. بخصوص که بعد ها مکرر فرمودید اهل مجامله نیستید و از مواضع خود عدول نمی کنید. ما بدنبال همان حنجره خشماگینی بودیم که برسرآمریکا فریاد می زد، که چه بکند؟ که وارد میدان شود واز مرگ و خلخال و زن یهودی که نه، کشته شدن زنان و مردان مسلمان خودش بگوید. نه این که بدون دلجویی از مردم زخم خورده، آنان را به تکرار همان رویه های خونین هشدار دهد.

من شما را به یک سخن دیرین خودتان ارجاع می دهم. پیش از آن بگویم: من خود شخصا نوشته هایی دارم که امروز از مراجعه به آنها شرم می کنم. اما نوشته های بسیاری نیز دارم که هرچه زمان می گذرد، برنورانیت محتوایی آنها افزوده می شود. خوشبختانه این سخن شما نیز اینگونه است که هرچه زمان بگذرد برنورانیت آن افزوده می شود:

"....مردم اگر متوجه باشند و هوشیار باشند اگر نشانه های کبروغرور وخودخواهی را درزمامداران فورا ببینند و بشناسند و خیرخواهانه اعتراض کنند و اگر احساس کردند که زمامدار درصدد رفع این بیماری نیست درمقابل او تعرض کنند، یقینا آن بیماری علاج خواهد کرد..." این سخنان شخص شما ست در سال 1363. می بینید درآن سالهای دور انقلاب، چه سخن نورانی ای از زبان شما جاری شده است ؟ سخنی که هرچه می گذرد ما بدان نیاز مفرطی احساس می کنیم. سخنی که در گردونه عمل، مطلقا به آن مراجعه نشد.

شما درآن سالها، مسئولیت چندانی نداشتید اما در این سالهای رهبری، کدام مسئولیت است که بدون تایید شما مقبولیت داشته باشد؟ و چرا این سخن، به جان جامعه درنیفتاد؟ و چرا جامعه از نورانیت آن بهره مند نشد؟ پاسخم را خود می دانم: درقرآن نیز سراسرنورهست اما آیا به چه میزان در طریقت ما سهم دارد؟ درباره همان سخنان دیرین شما، بگویم که ما هرگز شخص شما را به آن آفات مورد اشاره متهم نمی کنیم اما شما هم درخیرخواهی ما شک نکنید.

یادم هست که برای تلویزیون، مجموعه ای می ساختم به اسم "حماسه خمینی". وناگزیر باید همه آرشیو تصویری ملاقات های مردم با حضرت امام را مرور می کردم. خودم این مجموعه را طراحی کرده بودم. بسیارنیز خوب بود و تاثیرگزار. دریکی از نوارها به ملاقات امام عزیزمان برخوردم با اهالی گنبد. اگر اشتباه نکرده باشم. زمان این ملاقات هم مربوط می شود به سال های 60-61 . یعنی چند سال پس از پیروزی انقلاب؟ دراین ملاقات که مکتوب آن درصحیفه نورهم هست، امام عزیز رسما از مردم، به دلیل این که نتوانسته اند با برپایی این نظام به وعده های خود عمل کنند، عذرخواهی می کنند. این سخنان درشلوغی آن سالها گم شد و کسی از مسئولین به آن مراجعه نکرد.

من می خواهم دراین بخش از نامه ام شما را "مالک اشتر" خطاب کنم. تجسم این که شما دربرابر حضرت علی ایستاده اید و ایشان شما را مالک اشترخود خطاب می کنند چقدر شورانگیزاست؟ حضرت، نامه خود را که قرار است والی و حاکم مصر شوید به دست شما می دهند. به راه می افتید. درگوشه ای خلوت، نامه را می گشایید و آن را با دقت مطالعه می کنید :

"....... اگر مردم برتو به ستمگری گمان بردند، عذرخود را علنا با آنان درمیان بگذار. وبا این عذرخواهی، از بدگمانی مردم کم کن. اگر چنین کردی، خود را به عدالت پرورانده ای و با مردم مدارا کرده ای. دلیل و عذری که می آوری، باعث می شود تو به مقصود خودت برسی و مردم هم به حق خودشان دست پیدا کنند..."

مردم ما هنوز اقتدار نظام را طالبند و هیچ گزندی را بر جمال او برنمی تابند. این عذرخواهی شما می تواند آتش خشم مردم را سرد کند. به آنان امید بدهد. آب رفته را به جوی باز گرداند. اما اگر این نشود، و همانگونه که درنماز جمعه اخیر فرمودید، کار به تنگناهای انتظامی بکشد، ما رفته رفته، این باقیمانده مردم را نیز از دست خواهیم داد. و شما نیک تراز همه ما می دانید: نظامی که مردم نداشته باشد، چه دارد؟ والسلام.

فرزند کوچک شما: محمد نوری زاد
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت 0:23  توسط علیرضا احمدی | 
اعوذ بالله من الشیطان الرجیم
بسم الله الرحمن الرحیم

منطق كارتر همان منطق معاویه است

در جنگ صفین وقتی كه عمار یاسر برای خاطر جنگ با معاویه در ركاب امیرالمومنین كشته شد، بین لشكر معاویه حرف واقع شد كه پیغمبر به عمار فرمودند كه تورا فرقه یاغی و باغی شهید می كنند(1) و حالا لشكر معاویه شهید كرده است عمار یاسر را،پس باید فرقه یاغی و طاغی همین معاویه و لشكر او باشند. معاویه گفت كه نه ، این راامیرالمومنین كشته برای اینكه او فرستاده او را به جنگ ، و وقتی كه او فرستاد به جنگ پس امیرالمومنین او را كشته است ؛ پس فرقه باغیه عبارت از آن دسته هستند! منطق كارترهمین منطق معاویه است كه گفته است به اینكه اینها مردم را به كشتن می دهند - یعنی علمای اسلام مردم را به كشتن می دهند. حالا باید ما حساب این را با ایشان بكنیم ببینیم كه آیا این منطق ایشان همان منطق معاویه است یا یك قدری هم بدتر، یا یك منطق صحیحی است .

در ایران از اول محرم مردم شروع كردند به - ضمن عزاداریهایی كه كردند - اظهارانزجار از حكومت شاه ؛ و در تاسوعا و عاشورا با كمال آرامش مردم پیاده روی كردند وسلطنت محمدرضا شاه را نفی كردند. ایشان می گوید كه مردم همچو اختیاری نداشتند؛

صفحه : 243

این اسباب این شده است كه شاه امر كرده است كه روز بعدش مردم را بكشند! این تظاهرات آرام كه مردم كردند و سرنوشت خودشان را در این روز تعیین كردند، این آیامطابق منطق آقای كارتر نیست ؟ و این را یك امر انحرافی ایشان تلقی می كنند كه مردم یك مملكتی - تمام مردم یك مملكتی - نسبت به سرنوشت خودشان حق ندارند؟! آن "اعلامیه حقوق بشر" در منطق آقای كارتر این است كه بشر همچو حقی ندارد كه سرنوشت خودش را تعیین كند؟ ایشان از اعلامیه حقوق بشر كه خودشان هم امضا كردنداینطور فهمیدند كه آزادند مردم ؛ اول چیزی كه برای انسان هست آزادی در بیان است ،آزادی در تعیین سرنوشت خودش است ؛ آیا ایشان از اعلامیه حقوق بشر این رافهمیده اند كه نه ، هیچ كس آزاد نیست در این معنا؟! یا در خصوص ایران ایشان این نظر رادارند كه هركس هم كه آزاد باشد لكن ایران دیگر آزاد نیست ؟! چنانچه در بعضی ازحرفها می گویند گفته است كه آنجا كه پای منافع ماها در كار است ، دیگر صحبت ازآزادی و حقوق بشر نیست ! دیگر آنجا نباید ما از حقوق بشر بحث بكنیم ؛ ایران یك جایی است كه سوق الجیشی است ، وضع سوق الجیشی نسبت به مملكت ما دارد، دیگراینجا جای این نیست كه ما صحبت آزادی بشر را بكنیم و حقوق بشر را بكنیم ! این منطق صحیح هست در نظر دنیا؟ در نظر عقلای دنیا كه یك مملكتی چون منفعت به ایشان می رساند، چون مملكت امریكا از این منفعت می برد، پس اینها دیگر آزاد نیستند؟ اینهاباید دستشان را روی هم بگذارند تا هرچه منافع دارند، هرچه ذخایر دارند، امریكا وامثال امریكا ببرند؟!

كارتر، مدافع كشتارها و غارتها

آیا اینكه ایشان می گوید كه اینها مردم را به كشتن دادند، آیا این تظاهر آرامی كه مردم در این دو روز كردند یعنی هیچ شلوغی نكردند و به دنیا ثابت كردند كه ایران می تواندكنترل خودش را در اختیار بگیرد و سرنوشت خودش را به طور عقلایی به طور صحیح تعیین كند، خوب این موجب این شد كه فردا شب یازدهم - از شب یازدهم شروع شد -

صفحه : 244

شروع شد به كشتار مردم ؛ اینجا چه باعث شده است كه مردم كشتار شدند؟ خوب باز درجنگ صفین این مطلب پیش می آید كه خوب او آمده به جنگ و اینها هم رفتند به جنگ و آنها اینها را كشتند. حالا معاویه می تواند یك همچو مغلطه ای بكند كه آن كسی كه این را فرستاده به جنگ ، این كشته او را. خوب این منطق معاویه است ! این یك مغلطه ای است كه كرده است معاویه . اینجا از او هم بدتر است برای اینكه اینجا به جنگی نرفته بودند! اینها در خیابانهای تهران و در خیابانهای سایر شهرها راه افتاده بودند ومی گفتند كه ما شاه را نمی خواهیم ؛ این جنگ است ؟ آیا كسی بگوید كه سرنوشت مملكت من با دست خود من هست [جنگ است ؟]، حقوق بشر برای ما، [و] همه عالم این مطلب را قائل هستند كه هر بشری نسبت به سرنوشت خودش آزاد است ، می تواندرای آزاد بدهد؛ هر مملكتی [بخواهد] سلطان اگر داشته باشد تعیین كند، رئیس جمهوراگر بخواهد داشته باشد تعیین كند، حكومت بخواهد تعیین كند برای مملكتش ، هر شكلی كه این افراد مملكت بخواهند اداره بشوند، به حسب حقوق بشر آن شكل باید ممضی (2)باشد؛ همه دولتها هم باید او را تصدیقش بكنند. خوب همین مطلب بود، دیگر بیشتر ازاین كه چیزی نبود؟! روز دهم و نهم ، روز تاسوعا و عاشورا غیر از این مطلب چیزی نبود،كه همه روزنامه نویسها، همه مجله نویسها این را دیدند؛ اینهایی كه رفتند در ایران و تماشاكردند این مسائلی كه در ایران واقع شد، همه دیدند كه یك مملكتی است كه اهالی اش باآرامش ، چندین میلیون جمعیت در سرتاسر مملكت با آرامش راه افتادند مرد و زن وبزرگ و كوچك توی خیابانها، و حرفشان این بوده است كه ما این شاه را نمی خواهیم . مافرض می كنیم كه شاه خیلی هم مرد صالحی - فرض كنید - باشد، خیلی هم آدم صحیحی باشد، خیلی هم خدمتگزار به مردم باشد، خوب وقتی مردم یك خدمتگزاری رانخواستند باید كنار برود. ما فرض می كنیم اینطور كه خیر ایشان مصالح مملكت راملاحظه كرده است ، ایشان می خواهد آزادی بدهد، ایشان می خواهد مملكت را مستقل

صفحه : 245

كند، ایشان می خواهد مملكت را به تمدن نو برساند، همه اینها را ما فرض می كنیم صحیح ، می خواهد یك همچو كارهایی را بكند لكن اهالی مملكت - می خواهند -می گویند ما این را نمی خواهیم كه سلطان ما باشد؛ سرنوشت اهالی مملكت با خودشان است ؛ ما همچو خدمتگزاری را نمی خواهیم ؛ ایشان بروند كنار، ما خودمان یك خدمتگزار دیگر جایش می گذاریم . ما فرض می كنیم اگر ایشان آن هم بود، آنطور هم بود، مثل سایر مثلا انسانها یك انسانیتی داشت ، باز هم اهالی یك مملكت حق داشتند به اینكه بگویند كه ما این خدمتگزار را، این آدم بسیار صالح خوب را كه می خواهدمملكت ما را بهشت برین بكند، ما نمی خواهیم ایشان بهشت برین كند مملكتمان را! حق ندارند این را بگویند؟ حقوق بشر این نیست كه هركسی ، هر بشری حق دارد كه سرنوشت خودش را خودش تعیین كند؟ اینها می خواهند سرنوشت خودشان را خودشان تعیین كنند و این آقای خدمتگزار را نمی خواهند. این در صورتی بود كه ایشان خدمتگزار بود؛و اما اگر چنانچه یك شخصی باشد كه خدمتگزار دیگران است ، برای خاطر دیگران این مملكت خودش را به باد فنا داده ، به تباهی كشیده ، یك آدمی است كه همه چیز ما را ازدست داده و برده است از بین ، همه منافعی كه در این مملكت قابل این است كه برده بشودو مردم از آن استفاده بكنند، خود ملت از آن استفاده بكند، ایشان یا خورده است یا داده به دیگران خورده اند؛ یا خودش در بانكهای خارج جمع كرده و مثل پدرش كه جواهرات ایران را برداشت و رفت منتها انگلیس ها از او گرفتند بین راه و بردند، یاخودش برده است و پولهای ایران را، این شصت هزار نفری كه می گویند كه جزاشخاصی است كه به او مربوط هستند و از رفقایش هستند و از فامیلش هستند و از اینهاهستند، به اینها داده خورده اند، و یا به اربابها داده خورده اند، به كارتر و امثال كارتر و به امریكا و به دیگران داده . همه منافع ایران را ایشان از بین برده است . الان شما. . . اگر حالابرود، ده - پانزده سال لازم است تا این مملكت با زحمت اشخاص صالح به پایه آن وقت برسد كه ایشان نیامده بودند، كه رضاشاه هم نیامده بود. این مدتی زحمت لازم دارد.خیال نكنید كه حالا یك مملكتی را كه این تهی كرده تا رفت بهشت برین بشود. این

صفحه : 246

خراب كرده همه را. این مملكت را خراب كرده و به شكل یك ویرانه درآورده . الان نه زراعتی این مملكت ما دارد، نه مراتعش دست مردم است و خودش دارد، نه جنگلهایش دست اینهاست . آبها را از بین بردند؛ این سدهایی كه اینها درست كردند همه اش به منافع دیگران بوده . تا بیاید این مملكت دوباره برگردد به حال قبل از آمدن این آقا، مدتهازحمت دارد. مدتها مردم باید خون دل بخورند، جوانهای ما باید زحمت بكشند،متخصصین ما باید زحمت بكشند تا این را از این آشفتگی بیرون بیاورند، تا بعد بشودیك مملكتی كه این آشفتگیهایی كه الان دارد ندارد؛ آن وقت نوسازی بخواهند بكنند.

توجیه كارتر از كشتار مردم

ایشان (3) می فرمایند كه این تظاهرات آرامی كه كردند كه ما شاه را نمی خواهیم ، این است كه اینها را به كشتن دادند؟! اینها حتما باید بگویند شاه را می خواهیم تا نكشندشان ؟!ایشان می گوید كه حرفهایی كه می زنند میزانی ندارد و كنترل ندارد! خوب حرف ما این است . ما در مجمع عمومی دنیا حرف خودمان را می گذاریم ، حرف ایشان را هم می گذاریم ببینیم كدام اینها میزان ندارد. حرف ما این است كه این آدم خودش و پدرش ،این سلسله به ما خیانت كرده است ، جنایت كرده است ، هر روز دارد جنایت می كند. الان كه ما اینجا نشستیم اینها مشغول جنایت هستند، همین الان ، همین الان مشغولند، همین دیشب و دیروز قم را به آتش كشیدند، همین دو روز، خراسان را، تبریز را، یزد را - هرشهری را كه شما اسم ببرید - اینها یك دسته ای آوردند خرابكاری كردند، این آدمی كه اینطوری هست ، این آدمی كه می آید توبه می كند و توبه اش این است ، آدمی كه می آیدبه مردم می گوید كه نه ، كار نداشته باشید، من دیگر اشتباه كردم ، اشتباههایم رابرمی گردانم ، همچو اشتباهی نمی كنم ، این كارش این است كه دارید می بینید. ایشان نمی داند، آقای كارتر نمی داند كارهای اینها را یا می داند و خودش را به نادانی می زند؟!

صفحه : 247

خوب ایشان (4) این كارها را دارد می كند، ماها كه اهل یك مملكت هستیم ، ما هم با سایرمردم این مملكت می گوییم كه ما ایشان را نمی خواهیم . ایشان به ما خیانت كرده ، ایشان جنایت كرده ، ایشان ذخایر ما را به شما و امثال شما داده و ما می خواهیم كه خودمان آزادباشیم ، خودمان مستقل باشیم ، خودمان مملكتمان را اداره كنیم . این ابهامی در آن هست كه ما می خواهیم خودمان اداره كنیم ، نمی خواهیم به دست شماها اداره بشود، به دست نوكرهای شما اداره بشود؟! ابهامی در این نیست . آیا حق ندارند اهالی یك مملكتی ،آرام این حرف را بزنند كه ما نمی خواهیم ایشان را؟! اگر دنبال این معنا كه مردم روزتاسوعا و عاشورا آرام گفتند ما این را نمی خواهیم ، و همه عالم دیدند كه اكثریت قاطع قریب به اتفاق است كه ایشان را نمی خواهند، همه بازارهای ایران ، همه مملكت ایران ، وشهرستان [های ] ایران ، همه دهات ایران فریاد كردند ما نمی خواهیم شما را. اگر ایشان بعد از این كاری كه مردم كردند و این رفراندمی كه مردم كردند گفته بود كه بسیار خوب نمی خواهید، من می روم یك كس دیگر بیاید، جنگ و نزاع می شد دیگر؟ دعوا داشت دیگر؟ ایشان برخلاف قوانین بین المللی دنیا عمل كرده است : دنبال این معنی كه مردم آرام گفتند ما شما را نمی خواهیم ، چماقدار كشیده ، ارتشش را و - نمی دانم - قوای انتظامی اش و همه را وادار كرده به اینكه مردم را بزنند، و به اسم مثلا چماق به دستها و. . .بیایند توی راه ، توی شهرها بگویند "جاوید شاه "! خوب این معنا واقع شده است كه مردم آرام گفتند نه ، و ایشان كتك زده مردم را، ایشان كشته از مردم ، ایشان خانه های مردم ریخته ، با مسلسل توی خانه ها هم حمله كردند، مساجد را آتش زدند، این همه وحشیگری را كردند؛ شما می فرمایید كه بعد از همه این وحشیگریها شما ایشان را بازپشتیبانی كردید و می گویید آنهایی كه می گویند كه چرا این كارها می شود، آنهایی كه تظاهر آرام كردند، آنها خلاف می گویند! اینها میزان ندارد حرفهایشان ! حرف ما این است ، حرف شما آن است ، كدام میزان ندارد؟ هر عاقلی بشنود این دوتا را، كدام را می گوید بی میزان است ؟ میزان حقوق بشری است كه حقوق بشر می گوید كه همه افرادیك ملتی آزادند در اینكه عقاید خودشان را بگویند، در اینكه سرنوشت خودشان راخودشان تعیین بكنند؛ مردم ایران این را می گویند، شما خلاف این را می گویید، كدام یكی مطابق میزان است ؟ كدام ما بی میزان صحبت می كنیم ؟! شما می گویید كه شماهامردم را به كشتن دادید! معاویه هم همین حرف را می زد، منتها او حرفش منطقی تر از شمابود. معاویه هم می گفت كه حضرت امیر او(5) را فرستاده جنگ ، وقتی فرستاد جنگ ماكشتیمش ؛ پس او كشته است . مثل اینكه یك مظلومی توی راه بیاید و داد بزند از ظلم یك كسی ، او بكشدش و بعد بگوید نه ، این مظلوم خودش خودكشی كرده برای اینكه خوب چرا داد كرد؟! مردم ایران چرا فریاد می زنند؟! بگذار هرچه توسری دارند بخورندو فریاد نكنند! آقای كارتر این را می فرمایند كه هرچه توی سرتان زدند، هر كاری كردنداینها، شما حرف نزنید برای اینكه اگر حرف بزنید كشته می شوید! پس خودتان ، خودتان را به كشتن دادید! این صحیح است كه یك ملتی سی میلیونی ، سی و چند میلیونی كتك بخورد، خیانت ببیند، جنایت ببیند، سلب آزادیها را ببیند، اختناقها را ببیند، اگر صدایش درآمد كه آقا چرا توی سر من می زنی ، می كشند او را؟! پس این تقصیر خودش است كه می گوید چرا! این منطق آقا است !

ما منطق و میزان داریم نه كارتر!

اگر ما گفتیم این نفتها، این نفتهایی را كه اینها دارند بیرون می دهند از این مملكت ،اینها منفعتش به خود ملت نمی رسد، پس اعتصاب كنید نگذارید این نفتها برود، اگر ماگفتیم نفتها را نگذارید، یعنی تایید كردیم اعتصاب آنها را، خودشان اعتصاب كردند ماهم تایید كردیم ، حالا هم تایید می كنیم ، اگر ما شركت نفت را و كارمندان نفت را تاییدكردیم به اینكه این نفتی كه ذخیره است برای نسلهای آتیه و ذخیره ای است و مالی است برای این مملكت ، برای حالش ، برای آینده اش ، نگذارید این بیخود از دست برود وهیچی دستتان نیاید - خوب چند سال می خواهید نفت ایران را بخورید و هیچی ندهید،بس نشده ؟ - اگر ما یك همچو حرفی بزنیم كه مردم اعتصاب كنند، كه شركت نفت اعتصاب كند، كارمندان شركت نفت اعتصاب كنند، به اعتصابشان ادامه بدهند كه این ثروت خداداد ملت از دست ملت نرود و هیچی به جیبش نیاید، این یك حرف غیرمنطقی است ؟! چون به شما می رسد از این جهت دیگر حقوق بشر معنا ندارد؟! چون نفت به شماها می رسد و عوضش هم نمی دهید، به جای اینكه بدهید عوضش را درمملكت ما پایگاه درست می كنید در مقابل شوروی ؛ اگر ما بگوییم این اعتصاب صحیح است ، مقدس است این اعتصاب ، واجب است این اعتصاب ، این حرف غیر منطقی است یا شمایی كه می گویید كه نگویید این حرفها را؟! مبادا یك حرفی بزنید كه نفتها نیاید توی جیب ما! شما میزان دارد حرفتان یا ما میزان دارد حرفمان ؟ ما یك حرف صحیحی [می زنیم ] كه همه عقلا قبول می كنند، كه یك ثروتی است مال خودمان و شما داریدمجان می برید؛ پول شما نمی دهید به ما. شما می برید این را، اسلحه می دهید كه برای خودتان پایگاه درست كند اینجا! یك نوكر اینجا گذاشتید برای این كار. این بی میزان است این حرف ؟!

اگر اینها فهمیدند كه این نفت را برای اسرائیل - دشمن قرآن و اسلام - می خواهند حرام است كه اینها اعتصاب نكنند. پیش خدا مواخذند، پیش ملت مواخذند اینها. تمامشان بایداعتصاب كنند تا یك قطره نفت بیرون نیاید. ملت ایران حاضر است كه سرما بخورد ونفتش را اسرائیل نبرد كه دارد اسلام را به هم می زند، دارد مسلمین را اینقدر می كشد،امریكا نبرد كه همه جنایاتی كه ما داریم از دست امریكا هست ؛ دیگران هم نبرند. من حالا دارم پیام می دهم به كاركنهای شركت نفت كه بر شما واجب شرعی است ، واجب الهی است ، به اینكه اعتصابتان را عام كنید، عمومی كنید و نگذارید نفت خارج بشود. و به شما می گویم كه اگر چنانچه شما را ترساندند - چنانچه دیروز اینها را ترساندند و"اعلیحضرت " فرمودند كه اینها را باید محاكمه كرد! مردكه تو چه كاره ای كه اینها رامی گویی [باید] محاكمه كرد؟! تو كه حالا دیگر شاه نیستی ، تو یك آدم یاغی هستی ! كی محاكمه كند اینها را؟ تو كه شاه نیستی كه دستور بدهی ، شاه هم بودی معنا نداشت كه تودستور بدهی ؛ تو اگر شاه هم باشی ، شاه مشروطه هستی نباید دستور بدهی اینها را بایدمحاكمه كرد و بعد به جزای خودشان ! - نترسید از این مرد. یك مردی كه به خوابنامه توسل پیدا كرده ! [خنده حضار] یك وقت هم به - عرض می كنم . . . از این نترسید. این رفتنی است آقا. این شركت نفت ، این عمال شركت نفت نترسند از این ، از این هیاهویی كه اینها می كنند. نه اعتنایی به التماسشان بكنند و نه ترس از این حرفهایشان بكنند. هیچ ترس نداشته باشید. به اعتصاب خودتان ادامه بدهید. ملت ایران شما را، بر ملت ایران هم لازم است كه این كسانی كه در شركت نفت اعتصاب كردند و فقیر هستند، آنها راهمان طوری كه آنها به ایشان چیز می دهند، اینها به ایشان بدهند. واجب است این . من سهم امام را اجازه دادم كه بدهند. سهم سادات هم من سیدم اجازه می دهم . هم سادات راضی اند هم غیر سادات . و فقرا راضی اند كه اینها را سیر كنند كه دارند خدمت به اسلام می كنند، خدمت به وطن خودشان می كنند. بدهند سهم امام را به اینها. خود مردم هم مكلفند كه اینها را اداره كنند. نترسید از این حرفها، ما شما را چه می كنیم و فلان ! فردا این می رود و شما سر و كارتان با یك حكومت عادل است كه به شما همه چیز همراهی خواهد كرد. حالا هم ما به شما همراهی می كنیم . دست بردارید از حرفهای اینها. اگر مایك همچو حرفی بزنیم كه اعتصاب كنید، الزام كنیم اینها را، یك الزام شرعی بكنیم به اعتصاب ، حكم به اعتصاب بكنیم ، این برای مصلحت یك مملكتی است ، برای مصلحت یك ملتی است ، ما بی میزان می گوییم ؟! شما كه می گویید كه اعتصاب نكنید،خوب اعتصاب نكنیم چه كنیم ؟ نفتها را. . . بدهیم ؟ "اعتصاب نكنید" ایشان این است كه نفتها هرچه هست درآورید از این مخازنتان و بدهید به ما! نسل بعد هرچه شد جهنم ! شماهم هرچه فقیر هستید جهنم !

غارت و هرج و مرج ممنوع

اگر ما بگوییم كه اعتصاب را ادامه بدهید و نفت یك ملت را به طور هرج و مرج ندهید به خارج ، ما حرف خلاف زده ایم ؟! و شما كه می گویید كه كتك را بخورید ومنافعتان را هم بدهید و صدایتان هم درنیاید. . . شما حرفتان این است كه این همه كشتار كه می شود، صحبت نكنید اصلش ! اگر الان كه در مشهد و در سایر جاها اعتصاب كردند ودر مریضخانه رفتند(6) و آنها هم آنقدر شرارت كردند، و علما هم رفتند در مریضخانه ،در یكی از بیمارستانها تحصن كردند و از قراری كه گفتند حدود صدهزار نفر مردم هم رفتند اطراف آنجا تحصن كردند برای این شرارتهایی كه اینها كردند، اگر اینها فریادمی زنند كه چرا می زنی ما را، چرا می كشی اولاد ما را، چرا در خانه های ما حمله می كنید،چرا بازارها را غارت می كنید - قوای "انتظامیه " بازار غارت می كند؟! قوای "امنیه "(7) مردم می كشد؟! خوب این قوای شماست كه اسمش را "انتظامی " گذاشتید و اسمش را "امنی "گذاشتید! همین "امنیه " و همین "انتظامی " دارد مردم را می كشد، دارد مردم را همه جهاتش را به باد می دهد، بازارها را دارد. . . - اگر آقایان مشهد یا سایر جاها اعتصاب كردند و رفتندآنجا نشستند و گفتند تا این بساط از بین نرود ما از اینجا پا نمی شویم ، این حرف غیرمنطقی است ؟! شما می گویید كه نخیر، شما بروید همه سر جای خودتان بنشینید و تماشا كنید و چماق به دستان بیایند و بزنند و بكشند و چه ، و شما هیچ حرف نزنید! اینها هم كه رفتند اعتصاب كردند همه باید. . . این چماق به دستان واجب القتلند؛همه شان را باید كشت . هركس پیدا كند این چماق به دست هایی كه مفسد فی الارض هستند و در زمین دارند فساد می كنند، هر كه یكی از اینها را پیدا كرد بكشد او را. ما كه می گوییم دفاع از مملكتمان می خواهیم بكنیم ، دفاع از خودمان می خواهیم بكنیم ، مامیزان ندارد حرفمان ، اما شما كه می گویید كه چماق به دستها هر كاری كردند شما حرف نزنید، میزان دارد حرفت ؟!

همزمانی حمایت كارتر و كشتار شاه

بعضی از آقایان بررسی كرده بود - برای من هم نوشته بود - همین جا بررسی كرده بودكه هر دفعه كه كارتر پشتیبانی اعلام كرده ، فردایش كتك بوده ! فردایش كشتار بوده !نوشته است در تاریخ كذا پشتیبانی اعلام كرد، قتل كذا واقع شد. در همین تاریخ هم بعد ازعاشورا پشتیبانی اعلام كرد، قتل عام محمدرضا برپا شد! شمایی كه با كشتار، با پشتیبانی خودت قتل عامها را فراهم می كنی ، دلگرمی به یك قاتل جانی بالذات می دهی ، پشتیبانی از یك آدم جانی می كنی ، تو بی میزان نیست كارهایت اما ما كه می گوییم چرا، بی میزان است ؟! عوض كنید خودتان را.

در هر صورت ، گرفتاری ما یكی و دوتا نیست . خوب الان مملكت ما گرفتار به دست این آدم است و گرفتار به پشتیبانی این دولتها، لكن اطمینان داشته باشید كه دیگر تمام شده این حرفها، گسیخته شده همه این حرفها [ان شاءالله حضار]. ان شاءالله

امید است خدای تبارك و تعالی به همه تان توفیق عنایت كند و به ملت ایران سلامت وتوفیق عنایت كند، به اسلام و مسلمین نصرت عنایت كند

+ نوشته شده در  جمعه بیستم شهریور 1388ساعت 16:29  توسط علیرضا احمدی | 

بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.
قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند
و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:

ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)

می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمايش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.

اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه "پايگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.

***

با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور


رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط علیرضا احمدی | 

بنام خدا

عروسی خونين پايان يافت و داماد دروغين به حجله در آمد.
صندوق ها بر خود لرزيدند و ديوان در تاريکی رقصيدند.
قربانيان در کفن های سپيد به نظاره ايستادند و زندانيان با دست های بريده کف زدند
و جهانيان يک چشم خشم ويک چشم نفرت، داماد را بدرقه کردند.
چشم روزگار فاش گريست و خون از سر ايوان جمهوری گذشت.
شيطان خنديد و آنگاه ستاره ها خاموش شدند و فضيلت به خواب رفت.

آقای خامنه ای،

که اين کند که تو کردی به ضعف همت و رای؟
ز گنج خانه شده خيمه بر خراب زده

وصال دولت بيدار ترسمت ندهند
که خفته ای تو در آغوش بخت خوابزده

درين قحط سال فضيلت و عدالت همه از شما شاکی اند و من از شما متشکرم. "زان يار دلنوازم شکری است با شکايت." نه اينکه شکايتی نداشته باشم. دارم و بسيار دارم اما آنها را با خدا در ميان نهاده ام. گوشهای شما چندان از ستايش و نوازش مداحان پر و سنگين شده است که جايی برای صدای شاکيان ندارد. ولی من از شما بسيار متشکرم. شما گفتيد که "حرمت نظام هتک شد" و آبروی آن به يغما رفت. باور کنيد که در تمام عمر خود خبری بدين خوشی از کسی نشنيده بودم. آفرين بر شما که نکبت و ذلت استبداد دينی را اذعان و اعلام کرديد.

شادم که آخر الامر آه سحرخيزان به گردون رسيد و آتش انتقام الهی را برافروخت. شما حاضر بوديد آبروی خدا برود اما آبروی شما نرود. مردم به ديانت و نبوت پشت کنند اما به ولايت شما پشت نکنند. شريعت و طريقت و حقيقت مچاله شوند اما ردای رياست شما چين و چروک نخورد. اما خدا نخواست. دلهای سوخته و لبهای دوخته و خونهای ريخته و دست های بريده و دامانهای دريده نخواستند و نگذاشتند. پاکان و پارسايان و پيامبران نخواستند. محرومان و مصلحان و ستم کشيدگان و ستم ستيزان نگذاشتند.

"پری نهفته رخ و ديو در کرشمه حسن،" قصه جمهوری ولايی شما بود. و اينک خدا را شکر که پرده عصمت دروغين اين ديو دريده شد. رازش فاش و مشتش باز شد و تردامنی اش بر آفتاب افتاد. و جهانيان با خشم و حيرت آن را برهنه مشاهده کردند.

آقای خامنه ای،

می دانم که روزهای تلخ و سختی را می گذارنيد. خطا کرده ايد، خطايی سخت. تدبير اين خطا را من دوازده سال پيش به شما نشان دادم. گفتم آزادی را چون روش برگيريد. از حق بودن و فضيلت بودنش بگذريد. آن را برای رسيدن به حکومتی کامياب به کار گيريد. اين را که می خواهيد؟. چرا شيپور را از سر گشاد می زنيد؟ چرا ميان مردم عسسان و خفيه نويسان و جاسوسان می گماريد تا ضمير آنان را بخوانند يا به حيله و ترفند، سخنی از زير زبانشان بکشند، و راست و دروغ و نارس و ناقص بشما گزارش دهند؟ مطبوعات را، احزاب را، انجمن ها را، ناقدان را، مفسران را، معلمان را، نويسندگان را ... آزاد بگذاريد ، مردم به صد زبان حکايت خود را آشکارا خواهند گفت و پنجره های خبر و نظر را بر روی شما خواهند گشود وشمارا در تدبير ملک وتنظيم نظام ياری خواهند کرد. مطبوعات را خفه نکنيد. آنها ريه های جامعه اند. اما شما از بيراهه و کژراهه رفتيد. و اينک در طلسم تهلکه ای افتاده ايد و قربانی نظام بسته ای شده ايد که ديرگاهيست خود آن را آفريده ايد، که نه نقد در آن می رويد نه نظر، نه علم نه خبر. گمان می کنيد با خواندن بولتن های محرمانه و گوش کردن به مشاوران گوش به فرمان، خبرهای کامل و جامع را به چنگ می آوريد. اما هم انتخاب خاتمی هم انتخاب سبز موسوی بايد به شما نموده باشد که افيون استغنا وافسون استبداد، زيرکی و دانايی را از شما ستانده است. و اينک برای جبران آن گناه ناشی از جهل ناشی از استبداد، دست به ارتکاب گناهان بزرگتر می زنيد. و خون را به خون می شوئيد مگر طهارتی حاصل کنيد.

خيانت و تقلب کم بود دست به قتل و جنايت برديد، خيانت و جنايت بس نبود تجاوز به زندانيان را بر آن افزوديد، قتل و تجاوز و تقلب هنوز کم بود تهمت های جاسوسی و ناموسی را هم بر آن اضافه کرديد. درويشان و روحانيان و نويسندگان و دانشجويان را هم امان نداديد و از دم تيغ گذرانديد. عاقبت هم به جانيان و بانيان جايزه داديد و به ريش همه خنديديد و ريش سرباز بی نوايی را گرفتيد که چرا ماشين ريش تراشی را به سرقت برده است!
از صبر خدا در شگفت بودم. می دانستم که

لطف حق با تو مداراها کند
چونکه از حد بگذرد رسوا کند

می دانستم که مادران داغدار و پدران سوگوار در خفا می سوزند و می گريند و به زبان حال و قال با خدا می گويند:

ربنا اخرجنا من هذه القريه الظالم اهلها و اجعل لنا من لدنک وليا و اجعل لنا من لدنک نصيرا ( خداوندا ما را از اين محيط پرستم نجات بخش وبرای ما ياوری بفرست.)

می دانستم که "چه دست ها که ز دست تو بر خداوند است." زندانها معبد بود و عابدان روز و شب در سجود، سقوط ولايت جاير را از خدا به دعا می خواستند (و می خواهند).

ندای آقا سلطان که به خاک شهادت افتاد و حنجره اش به گلوله ستم سوراخ شد به درگاه سلطان عالم ناليدم که بازهم ندای خلايق را نمی شنوی؟ چون عيسی بر صليب گله کردم که "خدايا چرا ما را رها کرده ای"، مگر سياهکاران را نمی بينی که سبزها را سرخ کرده اند، مگر عبوسان و ترش رويان را نمی نگری که شيرينی ها را تلخ کرده اند، سوختن خرمن امنيت و کرامت انسان را می نگری و ذلت اعتراف زندانيان و شوکت شريرانه ستمگران را می بينی و بازهم استغنا می ورزی؟

تا روزی که آن اقرار مجبورانه و مکروهانه يعنی آن کلمات سه گانه را شنيدم: "هتک حرمت نظام"، که چون حديث سرو و گل و لاله و چون ثلاثه غساله جان بخش بود. گويی کلمات آن خطيب نبود. کلمات تو بود خدايا که در خطابه جاری شد. دانستم که دست به کار اجابت شده ای و باد را فرمان داده ای تا آتش را به کشتزار فرومايگان ببرد. سجده کردم و سپاس گزاردم که

آفرين ها بر تو بادا ای خدا
بنده خود را ز غم کردی جدا

آتشی زد او به کشت ديگران
باد آتش را به کشت او بران

آقای خامنه ای،

می خواهم به شما بگويم دفتر ايام ورق خورده است و بخت از نظام برگشته است، آبرويش به يغما رفته است و طشت رسوائيس از بام تاريخ افتاده است. کشف عورت شده است. خدا هم از شما رو گردان شده و ستاريت خود را باز گرفته است. آن دليری ها که در کنج خلوت و در پرده تزوير می کرديد فاش شده است. آه جگرسوختگان و جان باختگان و دهان دوختگان کارگر افتاده است و دامان و گريبان شما را سوخته است. خائفم که بگويم باب توبه هم به روی شما بسته شده است. شريعت هم از شما شفاعت نخواهد کرد که مشروعيت از شما گريخته است. ايران سبز از اين پس ديگر آن ايران سياه و ويران نيست. سبزی وسپيدی اين جنبش به عنايت و اجابت الهی بر سياهی جور شما پيشی گرفته است. خاک و آب و آتش و ابر و باد و مه و خورشيد و فلک در کارند تا به فرمان خدا بر عليه شما بشورند.

سالها اعوان و انصار شما زير چتر حمايت و ولايت شما چون شغالان گرسنه در پوستين خلق افتادند و امنيت و عدالت را از مردم ربودند، دهانشان را بستند، عزتشان را ستاندند، راحتشان را گرفتند، گلويشان را فشردند، خون در دل و اشک در چشمشان نشاندند، زهر قساوت را به آنان چشاندند و چون قومی اشغال شده به اسارتشان گرفتند، حقوقشان را پامال کردند، آزاديشان را به تاراج بردند، حرمتشان را شکستند، افکارشان را به سخره گرفتند، دينشان را وارونه کردند، کارخانه مقدس تراشی تراشيدند، و به نام دين خرافه فروختند، کامشان را تلخ و روزشان را شب کردند، دست خيانت در صندوق آراء شان گشودند، و پای اهانت بر کرامتشان نهادند، دانشگاه ها را به دست جهال سپردند، و بيت الاحزانی بنام صدا و سيما را از دروغ و تهمت انباشتند، و درس غلامی و غمناکی به مردم دادند. نظر حرام نمودند و خون خلق حلال، اجتماعات دروغين و گزاف بر پا کردند، و لاف زنان به مردم دنيا فروختند که همگان عاشقان سينه چاک نظام ولايتند. در زندانها و قتلگاه ها از قتل و تجاوز و تعدی و ضرب و شتم و جرح و شکنجه آن کردند که مغولان نکردند، شرع و قانون را زير پا گذاشتند، و علم جهل و تعصب برافراشتند، نادانان را بر کشيدند و دانايان را فروکوفتند، لذت را از جوانان و حرمت را از پيران دريغ داشتند، آيت الله های رنگين ساختند و فتاوای سنگين از آنان گرفتند تا نويسندگان و ناقدان را به طناب توحش خفه کنند و به ساطور سبعيت بند از بند بگشايند، در پی ماليخوليای دشمن ستيزی هر روز مهلکه ای و معرکه ای تراشيدند و جمعی را به بند کشيدند، و اقارير مضحک بر زبانشان نهادند و کيفرهای مهلک بر جانشان.عمله استبدادنظامی و قضايی بيداد را به نهايت رساندند، گويی نظام قسم خورده بود که از صدام و حجاج چيزی کم نياورد.

اين مکرهای سرد و رندی های واژگونه و زيرکی های ابلهانه، و ستم های آشکار و نهان و زور و تزوير های گران و حق کشی ها و آدم کشی ها و تقلب ها و تخلف های پر عفونت ودراز مدت ، آتشی در وجدان رعيت افروخت که کاشانه ولايت را بسوخت. آن اعتراض پس از انتخابات نه "رزمايش" بود، نه" فتنه" و نه" مسجد ضرار" (که دارالضرب شما هر روز مهری بر آن می زند)، بل طغيان و غليان غيرت بود بر عليه غارت. وجدانهای بيدار، بر رای خود، بر انتخاب خود، بر حقوق شهروندی خود، بر آزادی انديشه خود، غيرت ورزيدند و بر غارتگران رای و حقوق و آزادی، آرام و متين شوريدند. دزدان سراسيمه بر خود پيچيدند،ولی ما صدای خنده خدا را شنيديم که در فضا پيچيد. او از ما راضی بود. دعای ما را شنيد و جانيان و بانيان را رسوا کرد. مرگ ترانه (موسوی)، ترانه مرگ استبداد بود.

آقای خامنه ای،

بارها حافظان ،حکام جائر زمانه را بزبان رمز موعظه کردند که:

با دعای شب خيزان ای شکر دهان مستيز
در پناه يک اسم است خاتم سليمانی

و گفتند:

مکن که کوکبه دلبری شکسته شود
چو بندگان بگريزند و چاکران بجهند

نشنيدند و عاقبتشان را شنيدی.

جنبش سبز برای آفريدن ايرانی سبز اکنون محکم نهاد شده است. چون شجره طيبه ای که پايی در زمين و سری در آسمان دارد و به اذن خدا در ثمر بخشی است (اصلها ثابت و فرعها فی السماء – سوره ابراهيم). اين جنبش شهيد سبز خود، شعر و شاعر سبز خود، ادب و هنر و گوينده و گفتمان سبز خود را پيدا کرده است. محصول بيست سال جهاد فرهنگی و دردمندانه روشنگران و پيکارگران عرصه سياست و فرهنگ است. بيهوده می کوشيد با نظامی گری و انوری پروری به سبک سلطان سنجر و سلطان محمود آن را در هم بشکنيد. خود را مگر بشکنيد.

اين نه آن شير است کز وی جان بری
يا ز پنجه قهر او ايمان بری

فرو ريختن رعب رعيت و زوال مشروعيت ولايت بزرگترين دستاورد شورش غيرت بر غارت بود و شير خفته شجاعت و مقاومت را بيدار کرد. نه تطاول نظاميان نه تجاوز حراميان، نه خاک افشاندن در چشم مروت نه باد افکندن در آستين ژنده قدرت، نه تکيه بر سبعيت حيوانی نه حمله به علوم انسانی، نه مداحی مداحان مزدور نه شاعری شعر فروشان کم شعور، هيچکدام قامت مقاومت را خم نخواهند کرد. استبداد دينی رسوای کفر و دين شده است. و در مزرع سبز جنبش هنگام دروی آن رسيده است. ما اين را به دعا از خدا خواسته ايم و خدا با ماست.

برگشتن بخت و روزگار شاهدی شيرين تر از اين ندارد که عيدهای شما همه عزا شده است. و هر چه روزی شما را می خنداند اينک می گرياند و می لرزاند. دانشگاهی که می خواستيد به پابوس شما بيايد، اکنون به کابوس شما بدل شده است. تظاهرات خيابانی، اجتماعات آئينی، رمضان و محرم ،حج و روضه و ماتم همه برای شما نماد نحوست شده اند و به زيان شما روان می شوند.

ما نسل کامکاری هستيم. ما زوال استبداد دينی را جشن خواهيم گرفت. جامعه ای اخلاقی و حکومتی فرادينی طالع تابناک مردم سبز ماست.

ما آزادی را ارج خواهيم نهاد و قدر خواهيم دانست، همان آزادی که شما به آن ظلم کرديد و قدرش را ندانستيد و اکنون مظلمه اش را می بريد. فاشيسم مشربان به شما فروختند که آزادی يعنی بوالهوسی و اباحی گری و لاابالی روشی. و ندانستيد که شفای امراض مهلک نظام شما در اين خجسته آزادی است. بی جهت بدنبال مفسدان اقتصادی می گرديد (که در آن هم عزمی و جديتی نيست). اگر مطبوعات را آزاد می گذاشتيد، فسادها را رو می کردند و مفسدان جرات فساد نمی کردند. می گذاشتيد نقد شما را بگويند تا شما هم به ورطه استبداد رای و نخوت شوکت و فساد قدرت در نمی افتاديد. می گذاشتيد سخن راستين مردم را با شما در ميان بگذارند تا مستی بی خبری از سرتان بپرد. آنها مدارس ميهن اند، نه "پايگاه دشمن." و چه باک که درهای مدارس باز باشد و شما هم در آن شاگردی کنيد.

ما ديانت را هم ارج خواهيم نهاد، همانکه شما آن را بازيچه مصالح قدرت خواستيد و بنام آن درس غلامی و غمناکی به مردم داديد و ندانستيد که شادی و آزادی با ايمان راستين همپيمانند و اجبار فقيهانه، حريت مومنانه را می ستاند و قدرت شريعت مدار هم قدرت و هم شريعت را فاسد می سازد. حکومت بر مردمی شاد و آزاد و آگاه و چالاک افتخار دارد نه رعيتی دربند و غمناک.

***

با خود می گويم برای که اينها را می نويسم؟ برای نظامی که بخت از او برگشته و آب از سرش گذشته و تشنه در سراب مانده و خيمه بر خراب زده و چشم نجابتش بسته و ستون صلابتش شکسته و از چشم خواص و عوام افتاده و طشت رسوائيش از بام افتاده است؟ و آنگاه به ياد می آورم کلام خالق سبحان را در ذکر حکيم که:

و اذ قالت امه منهم لم تعظون قوما الله مهلکم او معذبهم عذابا شديدا قالوا معذره الی ربکم و لعلهم يتقون (آنان پرسيدند چرا کسانی را موعظه می کنيد که خدا قطعا هلاک و عذابشان خواهد کرد، موعظه گران گفتند عذری است تا خدا ما را به گناه آنان نگيرد، شايد هم پند ما در آنان درگيرد – سوره اعراف ۱۶۴)

بارخدايا تو گواه باش، من که عمری درد دين داشته ام و درس دين داده ام. از بيداد اين نظام استبداد آئين برائت می جويم و اگر روزی به سهو و خطا اعانتی به ظالمان کرده ام از تو پوزش و آمرزش می طلبم.

ای خدای خرد و فضيلت! به صدق سينه مردان راستگو و به آب ديده پيران پارسا دعای ما را هم با دعای سحرخيزان و روزه داران و عابدان و صالحان همراه کن و شکوه دردمندانه ما را بشنو و بر سينه های بريان و چشم های گريان ستمديدگان رحمت آور و بيش از اين خلقی را پريشان و خروشان مپسند. دوستان خود را به دست دشمنان مسپار و خرد و فضيلت را از اسارت اين نامردمان به در آر. باد را بگو تا خيمه استبداد را بر کند و آتش را بگو تا ريشه بيداد را بسوزاند. آب را بگو تا فرعون ها را غرق کند و خاک را بگو تا قارون ها را در خود کشد. ابرها وباران ها را بگو تا رحمت و عدالت و شادی و شفقت بر اين قوم مظلوم محروم ببارند و خارزار رذيلت ظالمان را به گلزار فضيلت عادلان بدل کنند.

آب و دريا ای خداوند آن توست
باد و آتش جمله در فرمان توست

گر تو خواهی آتش آب خوش شود
ور نخواهی آب هم آتش شود

تو بزن يا ربنا آب طهور
تا شود اين نار عالم جمله نور


رمضان مبارک ۱۴۳۰ قمری
شهريور ۱۳۸۸ شمسی
عبدالکريم سروش

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 17:41  توسط علیرضا احمدی | 

 

زهرا باكری خواهر شهیدان باكری با صدور بیانیه ای دلسوزانه و منتقدانه نسبت به وقایع اخیر موضع گیری كرد :

بسم الله الرحمن الرحیم‌

اینجانب خواهر سه شهید هستم. در زمان رژیم شاهنشاهی برادر بزرگم شهید و برادر دیگرم به حبس ابد محکوم شد. دو برادر دیگرم نیز در حکومت جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند .30 سال از عمرم را در حکومت ستمشاهی و 30 سال باقی را در جمهوری اسلامی سپری کردم.

در زمان رژیم شاهنشاهی که برادر بزرگم اعدام شد و برادر دیگرم در زندانهای قصر، اوین، عادل آباد شیراز، قزل قلعه و زندان ارومیه زندانی بود ، ما و مردمی چون ما این حق را داشتیم که با حقوق دانان بین المللی و نمایندگان سازمان عفو بین الملل و نمایندگان سازمانهای حمایت از زندانیان دیدار و در مورد زندانیانمان گفتگو کنیم ، ولی در حکومتی که به اسم حضرت علی(ع) و امام زمان مزین است، پدران و مادران و همسران زندانیان، حق ندارند از احوال آنان با خبر باشند و هیچ گونه اطلاعی، حتی در مورد محل بازداشت عزیزانشان به آنان داده نمی شود و خانواده ها حق بازگو کردن وضعیت بد زندانیانشان در زندانها را با هیچ مقام و مسوولی ندارند؟؟!!! آقایانی که در مصدر امور تکیه زده اید کمی انصاف داشته باشید و وضعیت زندانهای ستمشاهی ، که ظاهرا عده ای از شما آنها را دیده اید ، را با وضع زندانهای مملکت اسلامی امروز مقایسه کنید.

بعد از اعدام برادر بزرگم علی باکری، خانواده برای او مجلس ختم گرفت. مراسم هفتم و چهلم را هم دائی هایمان در تهران گرفتند . چند ماه بعد از اعدام برادرم من در آموزش و پرورش استخدام رسمی شدم، خواهر کوچک ترم در راس مدیریت آموزشگاه عالی آموزش و پرورش استخدام شد ، برادرم مهدی در کنکور دانشگاه پذیرفته شد و نظام شاهنشاهی هیچ گونه مزاحمتی برای ما ایجاد نکرد. آیا واقعا امروز نیز اوضاع خانواده های قربانیان همین طور است؟!!

برادر من با بانگ الله اکبر به پای چوبه ی دار رفت، اما رژیم شاه برای اثبات حقانیتش از او استفاده نکرد. شما را به خاطر خدایی که نامش را به زبان دارید اما به گفته هایش عمل نمی کنید ، کمی به خود آئید و فکر کنید رفتار شما با کدامیک از قوانین بشری مطابقت دارد؟!!

برادرم مهدی باکری به دنبال برقراری حکومت عدل علی بود. شبهایی که شب نامه و اعلامیه به خانه می آورد تا به همراه دیگر برادران و خواهرانمان در خانه های اطراف پخش کنیم به من می گفت : خواهر من، حکومت عدل علی در ایران حاکم خواهد شد. تو دیگر نگران گرسنه خوابیدن بنده های خدا نخواهی بود، دیگر همسایه بی خبر از همسایه اش نخواهد خوابید و هیهات که برادرانم و هزاران شهید دیگر با این آرزوها از همه چیز و همه کس خود گذشتند و امروز عده ای که از گذشتگان عبرت نمی گیرند یا قدرت به آنها اجازه نمی دهد که به خود آیند، با سوء استفاده از نام اسلام و شهدا با مردم هم وطنشان چه می کنند؟ مردمی که تا دیروز که قرار بود برای نمایش قدرت پای صندوقها بیایند انسانهایی باشعور بودند، ولی امروز که خواستار حقشان هستند ، خس و خاشاک و مزدور بیگانه شده اند. شرک را به حدی رسانده اند که یکی از آیات عظام می فرماید:

اطاعت از رئیس جمهور اطاعت از خداست !!!!شما چطور نام خود را مسلمان گذاشته اید؟!!شما با بت پرستان قبل از اسلام چه تفاوتی دارید؟!

برادران من، مهدی و حمید عاشق همسران و خانواده خود بودند. وقتی حمید به خانه می رسید، احسان از شانه های پدرش پایین نمی آمد. هرگاه مهدی از جبهه بازمی گشت، ساعتها با خواهر زاده های خود بازی می کرد. اما با وجود این علاقه، آنها عشقی والاتر به خدا و میهن و اسلام واقعی داشتند که تمای عشق ها را تحت الشعاع قرار داد و باعث شد آنها از تمامی لذات دنیا دست بکشند....

و امروز شما بر روی خون آنها نشسته اید و مزدوران باطوم به دستتان، به جرم طرفداری از کسی که در روزها و سالهای بحرانی کشور در پشت جبهه پدرانشان را حمایت کرده و صلاحیتش توسط شورای نگهبان تایید شده است، بر سر فرزندان آنان می کوبند!!

مهدی و حمید و مهدی ها و حمید هایی که رفته اند هم سپاهی بودند. آنها بسیجی بودند. امروز عده‌ای بسیچی نما شیشه های در منزل خواهرم را شکستند، اما خوشبختانه موفق نشدند به داخل خانه بروند و مانند قوم مغول بزنند و بکشند و ببرند تا شاید این گونه عقده‌ها و نفرت درونی خود را فرو بنشانند .

اما در مورد همسران برادرانم جملات نا مربوطی شنیده ام. شما اگر ذره ای شرم از مقام و خون شهید داشتید، امروز این بی حرمتی ها را به همسران شهدا نمی کردید . کسانی که تا قبل از این بی عدالتی اخیر حاکمیت، با چنگ و دندان از این حکومت حمایت کرده اند چطور یک شبه مستحق این همه توهین شده اند؟! آنها شبها در خفا برای همسران خود گریسته اند تا کسی اشکهای آنان رانبیند، تا مثل حضرت زینب محکم و استوار باشند. آنوقت شما مقدس مآبان و تازه به دوران رسیده ها که باکری ها را نمی شناسید، می گویید همسرانشان دیگر باکری نیستند؟! شما که هستید که چنین حقی به خود می دهید؟!

من به عنوان بزرگ خانواده باکری به همسران برادرانم افتخار می کنم . همسر مهدی با خواهش خانواده باکری با فردی که ارزش و حرمت شهید را می داند، ازدواج کرده است. ایشان از ابتدای ازدواجشان عکس مهدی را به دیوار خانه شان آویخته اند و با فرزندشان در مورد عمو مهدی حرف می زنند و فرزندشان از زمان تولد، مهدی را به عنوان عمو و انسانی والا شناخته است . آنوقت شما می گویید چرا اسم باکری را دارند؟!

اما در موردهمسر حمید! شما مصداق واقعی ضرب المثل کافر همه را به کیش خود پندارد هستید. آیا واقعا فکر می کنید می توانید هر کس را به هرکس که خواستید نسبت دهید؟!شرم از روز قیامت ندارید؟!البته شما در حدی نیستید که اجازه دیدار با شهدا را بیابید ، اما وای به حالتان که جوابی برای آنها نخواهید داشت!

بعد از مراسم چهلم مهدی و حمید، من به عنوان بزرگ خانواده، به هر دوی آنها گفتم که ازدواج کنند و این چیزی جز فرمان خدا نبود. همسر حمید با داشتن دو فرزند، جوانی و همه چیزش را صرف تربیت آنها کرد و خدا می داند که چه فشارهایی را به تنهایی به جان خرید تا فرزندانی صالح تربیت کند. فرزندان پاکی که شما از تهمت زدن به آنها هم ابایی ندارید . همسران برادرانم به حرمت زندگی کوتاهی که با برادر من داشته اند، نور چشم خانواده باکری هستند و خواهند ماند. خوشحالم که خانواده ما بدهی به شما ندارد. نه از حکومت کمکی دریافت کرده ایم و نه به موقعیتی چشم داشته ایم. نه سهم خواهی کرده ایم و نه سهمی خواهیم خواست. ( الحمد لله ) من وظیفه خود می دانستم که این نامه را برای شادی روح شهیدانم بنویسم. باشد که برای آنها که آخرت را فراموش کرده و به خاطر قدرت کثیف مادی چشم به حقایق بسته اند، نیز تذکری باشد تا بندگی خدا بکنند و نه برده بنده خدا باشند....

زهرا باکری- خواهر شهیدان علی، مهدی و حمید باکری

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:6  توسط علیرضا احمدی | 
بسم الله الرحمن الرحيم
مردم شريف، آزاده و آگاه ايران!

نزديک به سه ماه پيش از اين زمانی که شما در انتخابات دهمين دوره رياست جمهوری شرکت کرديد، با اين باور به پای صندوق‌های رأی رفتيد که با تأکيدهای مکرر مسئولان و تلاش نهادهای مدنی، از آرای تان در برابر مقاصد قدرت‌طلبانه گروهی اندک پاسداری خواهد شد. اما تخلف‌ها و تقلب‌های سازمان‌يافته و حوادث تلخی که متعاقب آن صورت گرفت، از رويدادی که بنا بود سرمايه‌ای برای ملت ما فراهم آورد تاسفی بزرگ باقی گذاشت.

مشکلی که می‌توانست در فرآيندی منصفانه و بی‌طرفانه مهار شود با بی‌تدبيری مسئولان امر، با يورش تبليغاتی رسانه‌های دولتی و حمله نيروهای امنيتی رسمی و غيررسمی به تجمعات آرام و مسالمت‌آميز مردم، به بروز انشقاق، ابهام و اختلاف عميق و گسترده اجتماعی منجر شد، وضعيتی که پيامد بلافصل آن جز گسسته شدن رشته‌های اعتماد ميان مردم و حکومت نيست.

جمع کثيری از دلسوزان حوزه‌های اجتماعی، فرهنگی و سياسی کشور و نيز مراجع عظام تقليد و نيروهای آگاه حوزه‌های علميه نسبت به افسانه‌پردازی‌های رسانه‌های دولتی و حوادثی چون برگزاری دادگاه‌های نمايشی فاقد پشتوانه حقوقی و شرعی، برملا شدن فهرست بلند قربانيان، برخوردهای غيرانسانی با بازداشت‌شدگان و افشای وجود بازداشتگاه‌های غيرقانونی واکنش نشان داده و خواستار رسيدگی به آنها هستند، بلکه همه دلبستگان به نظام جمهوری اسلامی، اين دستاورد مبارزات يک صد ساله مردم و تبلور مطالبات اساسی آنان برای دستيابی به آزادی، استقلال، عدالت و پيشرفت در سايه دينداری، اينک نگرانند.

حفظ تماميت ارضی و استقلال ملی و صيانت از کيان کشور در مقابل مطامع بيگانگان و دفاع از اصل نظام جمهوری اسلامی در روند شتاب‌زده حوادثی که پی‌در پی رخ می‌دهند چاره‌چويی برای خروج از شرايط موجود را بيش از پيش ضروری ساخته است، هرچند همه به خوبی آگاهيم که در درون دستگاه‌های حکومتی و شبه‌حکومتی افرادی وجود دارند که تنها راه ادامه حضور خود در قدرت را التهاب‌آفرينی و بحران‌زايی‌های پياپی و طفره رفتن از حل مشکلات و نابسامانی‌هايی می‌دانند که خود مسبب آنها بوده‌اند.

آنها همچنان به دنبال پوشاندن و پنهان کردن بحران های موجود با بحران های بزرگ تر و توسعه رفتارهای نابخردانه خود به مرزهايی خطرناک‌ترند، تا جايی که پس از ايجاد اين همه پيچيدگی در فضای کشور اينک بی‌توجه به عواقب سنگين رفتارهای خود با بهانه جويی‌های واهی زمزمه هايی خطرناک از جمله زمزمه تسويه های وسيع از دانشگاهيان آزاده و متعهد را سر می‌دهند.

از اين روست که اتخاذ رويکردی اجتماعی (و نه صرفاً حکومتی) برای حل مسئله به ضرورتی اجتناب‌ناپذير تبديل شده است، ضرورتی که لازمه آن، بهره‌گيری از ظرفيت‌های مردمی نظام جمهوری اسلامی است. اساس چنين رويکرد متفاوتی، پذيرش واقعيت تعدد و تنوع باورها و نگرش‌های موجود در خانواده بزرگ، باستانی و خداجوی ايران زمين است.

اين راه و رسم پيامبران الهی و جانشينان آنان بوده و نشان از سنتی الهی دارد که مقام و کارکرد هدايت نشان دادن راه است و وظيفه داعيان دين به فراهم ساختن بستر مناسب برای رشد و شکوفايی توانمندی‌های انسان جهت تعالی و تکامل محدود می‌شود. تاريخ به روشنی نشان می‌دهد که هر گاه حکومت‌ها خواسته‌اند به سوی محو تعدد و تنوع موجود در جوامع بشری دست دراز کنند، چاره‌ای جز متوسل شدن به چهره‌های ظاهرا گوناگون اما در جوهر يکسان استبداد نداشته‌اند، راه حل‌هايی که نتيجه آن نه يکدست شدن افراد جامعه، بلکه بروز نفاق و دوچهرگی در زندگی مردم خواهد بود و بس. اتخاذ چنين رويه‌ای نه ممکن است و نه براساس آنچه آموزه‌های قرآنی به ما ياد می‌دهد مطلوب است.

پس از حوادثی که در اين مدت کوتاه بر جامعه ما گذشت کيست که نداند وضعيتی که ايران امروز در آن قرار دارد حاصل استيلای چنين طرز تفکر اشتباهی بر تصميم‌گيری‌های کلان کشور است. دستيابی به اين وجدان عمومی دستاورد بزرگی است که گاهی قرن‌های متمادی از عمر ملت‌ها و تمدن‌ها صرف تحصيل آن می‌شود و چه هزينه‌های گزافی که در اين راه نمی‌پردازند. اما مردم ما اين موهبت بزرگ را با هزينه هايی بسيار اندک و ظرف مدتی کوتاه به دست آوردند.

مردم ما اينک با پوست و گوشت و استخوان خود دريافته‌اند که تنها راه همزيستی مسالمت‌آميز سليقه ها و گرايش‌ها، و اقشار، اقوام، مذاهب و اديان گوناگونی که در اين سرزمين پهناور زندگی می‌کنند اذعان به وجود تنوع و تعدد شيوه‌های زندگی و اجتماع بر کانون آن هويت ديرينه‌ ای است که آنان را به يکديگر پيوند می‌زند، اگرچه فهم‌های ضعيف و باژگونه از دين هضم نکنند که اين اذعان نه بدان معناست که اسلام ناب دين حق و آئين خاتم و صراط مستقيم نيست، بلکه يعنی اجباری در دين وجود ندارد، به درستی که راه از بيراهه بيان شده است. لا اکراه فی الدين قد تبين الرشد من الغی.

از اينروست که عليرغم تمامی حوادث تاسف بار و مرارت‌خيز اين ايام، مردم ما اينک به نتايجی بسيار ارزشمندتر و ماندگارتر از انتخاب يک فرد دست يافته‌اند و اين آن چيزی است که آنها را نسبت به اقدامشان برای شرکت در رويداد انتخابات و هزينه هايی که در قبل و بعد از آن متحمل شده اند دلگرم می کند.

در ماه هايی که گذشت نيرويی عظيم از ملت ما آزاد شد، نيرويی که بايد به کارآمدترين شيوه برای سعادت بلندمدت او به خدمت گرفته شود. مردم ما از آنچه می‌خواهند آگاهند. آنان تصوير شکوهمند اراده خود را در آيينه آنچه که سپری شد مشاهده کرده‌اند و می‌دانند که سرمايه و توان تحقق بخشيدن به خواست‌های خود را دارند و در اين ميدان انبوه نخبگان و زبدگان دوشادوش آنان ايستاده‌اند. لذاست که اينک همه ما از يکديگر می‌پرسيم چه بايد کرد؟ اين سوالی از سر نااميدی و يا بلاتکليفی نيست، بلکه می‌پرسيم با اين سرمايه عظيم، با اين اميد تجديد حيات يافته و با اين توانمندی‌های فراهم شده چه بايد کرد؟

به راستی چه بايد کرد؟ در پاسخ به اين پرسش نخستين قدم آن است که بدانيم چه بايد بخواهيم تا بهترين و بيشترين را خواسته باشيم. اگر در يافتن پاسخ اين سوال خطا کنيم قطعا همه يا بخشی از اين سرمايه فراهم آمده را از دست داده ايم. بلکه حساسيت اين انتخاب بسيار بيشتر از اين است. نيروی عظيمی که ملت ما فراهم آورده توان آن را دارد که کشور را به سکويی بلند برای جهش به سوی پيشرفت‌های مادی و معنوی ارزشمند ارتقا دهد و يا در يک آنارشی درازمدت فرو برد. اين که نتيجه حرکت ما چه خواهد بود تماما به انتخاب درست ما در اين مرحله بستگی دارد.

برخلاف آنچه دستگاه‌های تبليغاتی دولتی سعی در القای آن دارند، اين ما هستيم که بازگشت اعتماد و آرامش به فضای جامعه را خواهانيم و اين ما هستيم که از هر اقدام تندروانه و خشن امتناع می‌کنيم. ما خواسته‌هايی بسيار روشن و منطقی داريم. ما حفظ جمهوری اسلامی را می خواهيم، و تقويت وحدت ملی، و احيای هويت اخلاقی نظام و بازسازی اعتماد عمومی به عنوان اصلی‌ترين مولفه قدرت ساختار سياسی کشور جز با پذيرش حق حاکميت مردم و کسب رضايت نهايی آنان از نتايج اقدامات حکومت، و شفافيت در تمامی اقدامات از طريق اطلاع‌رسانی مستمر ممکن نيست. در نهضت سبزی که آغاز شده است ما امر غيرمتعارف و نابهنگامی نمی خواهيم. آنچه ما می‌خواهيم استيفای حقوق از دست رفته ملت است.

استيفای کدام حقوق؟ در درجه نخست حقوقی که قانون اساسی برای مردم در نظر گرفته است و مطالبه برای اجرای بی‌کم و کاست و بدون تنازل آن. آری! در قانون اساسی برای اداره برخی از شئون کشور راهکارهايی ارائه شده است که شايد زمانی پاسخگوی مقتضيات جامعه و جهان ما نباشد. اما در بخش‌هايی ديگر از همين قانون راه روشن اصلاح آنها پيش‌بينی شده است. در ميثاق ملی ما مشروعيت همه ارکان حکومت متکی به رأی و اعتماد مردم است، تا جائی که اگر دقيق ملاحظه شود خواهيم ديد حتی نهاد نظارت‌ناپذيری چون شورای نگهبان از هيمنه نگاه مردم به دور نيست.

آری! در قانون اساسی وظايفی سنگين، از جمله وظيفه نظارت بر انتخابات بر عهده شورای نگهبان قرار گرفته است؛ انسان‌های غيرمعصومی که ممکن است در دام خطا و گناه بيفتند و دچار وسوسه قدرت شوند. اما در همين قانون به صراحت اعلام می‌شود که برگزاری اجتماعات از سوی مردم آزاد است. اگر تنها همين اصل از ميثاق ملی ما به درستی اجرا شود حتم داشته باشيد که هيچ يک از ارکان حکومت هرگز امکان سوء‌استفاده از موقعيت خود را پيدا نمی‌کند.

قانون اساسی ما پر از ظرفيت‌هايی است که هنوز به فعليت نرسيده‌اند؛ مسئولان گاهی با اين حقيقت به گونه‌ای برخورد می‌کنند که گويی به عنوان امری مستحب مخيرند همچنان استفاده‌های بيشتری از ذخائر قانون اساسی ببرند. نه! هرگز چنين نيست. آنها مکلفند که اين ظرفيت‌ها، آن هم تمامی اين ظرفيت‌ها را به فعليت برسانند. قانون اساسی مجموعه‌ای يکپارچه است و نبايد بر روی بخش‌هايی از آن که منافع اشخاص و يا گروه‌هايی خاص را تامين می‌کند به صورت اغراق‌آميز تاکيد شود و بخش‌هايی ديگر که حقوق مردم را دربر گرفته است معطل باقی بماند، يا ناقص به اجرا درآيد.

پس از سی سال ما هنوز با اصولی از اين ميثاق ملی روبرو هستيم که سخن گفتن از اجرايشان دست‌اندرکاران را به خشم می‌آورد، به صورتی که گويی گوينده با جمهوری اسلامی مخالفت کرده است. تأمين آزادی‌های سياسی و اجتماعی، رفع تبعيض، امنيت قضايی و برابری در مقابل قانون، تفکيک‌ناپذيری آزادی، استقلال و تماميت ارضی کشور از يکديگر، مصونيت حيثيت، جان و مال اشخاص، ممنوعيت تفتيش عقايد، آزادی مطبوعات، ممنوعيت بازرسی نامه‌ها، استراق سمع و هر گونه تجسس، آزادی احزاب و جمعيت‌ها، آزادی برگزاری اجتماعات، تمرکز دريافت‌های دولتی در خزانه‌داری کل، تعريف جرم سياسی و رسيدگی به آن با حضور هيئت منصفه، آزادی بيان و نشر افکار در صدا و سيما و بی‌طرفی آن و . . . هر يک اصولی روشن از قانون اساسی ما را به خود اختصاص داده‌اند؛ اصولی که به راحتی و صراحت نقض می‌شوند و يا به صورتی ناقص و براساس تفسيرهای مخالف با روح اين ميثاق ملی به اجرا درمی‌آيند، تا جايی که در اجرای اصل ساده و روشنی چون آزادی تدريس زبان‌های قومی و محلی به صرف سليقه و پسند شخصی مانع ايجاد می‌شود.

مشابه همين برخورد گزينشی با آرمان‌های انقلاب اسلامی نيز صورت گرفته است. ما خواستار احيای آن بخش فراموش شده از اهدافی هستيم که اين نهضت عظيم به اميد تحقق آنها آغاز شد. چه شعارهای بزرگی از انقلاب که اينک دم زدن از آنها روی کسانی را ترش می‌کند، تا جائی که گويی اينها شعارهای ضدانقلاب بوده‌اند. نمونه‌ای از آنها آزادی است؛ آزادی عقيده، آزادی بيان، آزادی پس از بيان، آزادی انتخاب کردن و انتخاب شدن، آزادی به تمامی آن معنای جليلی که مردم ما در بهمن ۵۷ تأمين آن را يکی از مهمترين اهداف خود می‌دانستند، به صورتی که پيروزی انقلاب را بهار آزادی ناميدند. اين آزادی به مفهوم آزادی سياسی و حق انتقاد بی‌هراس از حاکمان بوده است.

و مظلوم‌تر از انقلاب اسلامی، جمهوری اسلامی و قانون اساسی، خود اسلام است؛ دينی که بسيار از آن نام می‌برند و اندک به آن عمل می‌شود. چه بسيار که دين را سرند می‌کنند، هر چه از آن که منافعشان ايجاب نکند به فراموشی می‌سپارند و سليقه‌ها و مصلحت‌های خود را متن اسلام می‌نامند، تا جايی که دروغ به مشخصه‌ای غيرقابل تفکيک از صدا و سيما تبديل شود و زشت‌ترين بداخلاقی‌ها نشانه تعهد به دين پيامبری تلقی گردد که برای تکميل بزرگواری‌های اخلاقی مبعوث شده است؛ شکنجه زندانيان و کشتن آنان، و اعمالی که قلم از ذکرشان شرم می‌کند.

اگر برای حکمرانی مبتنی بر دين تنها يک رسالت وجود داشته باشد آن اين است که زمينه را برای زندگی توأم با ايمان آماده‌تر کند. پس چرا فاصله جامعه ما با زندگی ايمانی روزبه‌روز بيشتر می‌شود؟ اين فاصله ميراث انقلاب نيست. در تابستان گرم ۵۸، چه بسيار بودند کسانی که برای نخستين بار رمضان را روزه گرفتند و از اين تجربه خود لذت بردند؛ ميراث انقلاب ما اين بود. ميراث انقلاب ما معنويتی بود که در دوران دفاع مقدس جامعه را فرا گرفت.

ميراث انقلاب ما پرورش روح‌های بزرگ و اخلاص‌های مثال‌زدنی بود. انقلاب ما نشان داد می‌تواند نورانيتی را که جامعه تشنه آن است تأمين کند. آخر يک بار هم که شده ميراثی را که از امام خود تحويل گرفتيم با ايران امروز مقايسه کنيم؛ جامعه‌ای سودازده که در آن تحجر دولت‌سازی می‌کند؛ جامعه‌ای تقلب‌زده، دروغ‌زده.

برخورد گزينشی با پيام دين و آن را مناسب سليقه و منافع خود درآوردن، خرافه و تحجر را به دامن آن بستن، پول و زور را جايگزين حکمت و موعظه حسنه کردن و بخش‌هايی از روحانيت، اين شجره هزار ساله را دولتی ساختن بيش از اين هم نبايد نتيجه بدهد. زمانی که امام ما از اسلام ناب محمدی(ص) نام می‌برد و آن را در مقابل اسلام تحجرگرا و اسلام آمريکايی قرار می‌داد چنين روزهايی را می‌ديد. اين پوستين وارونه اسمش اسلام هست، اما رسمش اسلام نيست. ما خواستار بازگشت به اسلام ناب محمدی(ص)، اين دين غريب هستيم. و خداونده وعده داده است که ما را به راه‌های رسيدن به اين تحفه آسمانی هدايت کند. والذين جاهدوا فينا لنهدينهم سبلنا. و کسانی که در راه ما کوشش کنند به تحقيق آنان را به راه هايمان هدايت می‌کنيم.

آيا در اين چند ماهه نديديد که او چگونه به اين وعده عمل کرد؟ پروردگار ما ايمان‌هايمان را ضايع نکرد و نخواهد کرد، زيرا او به خلاف مدعيان، نسبت به مردم دلسوز و مهربان است. و ما کان الله ليضيع ايمانکم ان الله بالناس لرئوف رحيم. کام ملت از آنچه که گذشت تلخ است، اما کيست که دستاوردهای حاصل شده در عين اين تلخکامی‌ها را ناچيز بشمارد؟ ما با پوست و خون خود عظمت آنچه در اين ايام کوتاه حاصل شده است را درک می‌کنيم. ما چه کرديم که به اين دستاوردها رسيديم.

حقيقت آن است که جز ايمان به وعده الهی عملی متناسب با اين همه پيشرفت نداشته‌ايم. به حوادث اين ايام بنگريد و در هر کدامشان راه های خدا را که يکی پس از ديگری پيش پای ما گشوده شدند ملاحظه کنيد. آنها را هم که ببندند دادار از وفا به وعده‌ای که داده است عاجز نمی‌شود و راه‌هايی ديگر پيش پای کسانی که برای او می‌کوشند می‌گشايد؛ راه‌هايی امن، راه‌هايی هموار، راه‌هايی مستقيم که بدون ترديد ما را به مقصد می رسانند. چرا به خداوند توکل نکنيم حال آن که راه‌هايمان را به ما نشان داده است؟ و ما لنا الا نتوکل علی الله و قد هدانا سبلنا. با دسترسی به چنين راه‌هايی ما نياز به تخطی از قانون، پشيمانی از مسالمت، توسل به تخريب يا وارد شدن به هر کوره راه ديگری نداريم.

و در آن سو نگاه کنيم که مخالفان مردم با قدم گذاشتن در بی‌راهه ‌ها چگونه رو به نشيب می‌روند. فرزندان انقلاب را به زندان انداختند تا اوهام خويش را ارضا کنند. آنها چه نتيجه‌ای برای اين کار خود توقع داشتند؟ بدن رنجور قربانی ترور را به بند کشيدند و ضارب او را آزاد و متمتع قرار دادند. آنها انتظار داشتند از اين کار جز ريختن آبروی خود چه سودی ببرند؟ در سراشيبی کوره‌راهی که درون آن افتاده بودند خردشان جا ماند و عنانشان در دست افراط‌گرانی قرار گرفت که نيمه‌های شب به خوابگاه دانشجويان غريب و مظلوم حمله می‌کنند و رايج‌ترين کلمات در فرهنگ لغاتشان دشنام‌های رکيک است.

رهروان راه‌های خدا به اميدی که از وعده او داشتند رسيدند؛ آيا مسافران بيراهه نيز به آن چيزی که بايد انتظارش را می‌کشيدند نرسيده‌اند؟ ملاحظه تقيه و تملق اين و آن و شنيدن بوی حرص و بخل و آز از دهان تمجيدگران، برخورداری از حمايت خطيبی که از منبر مقدس نمازجمعه به خشونت تشويق و به اعتراف‌گيری مباهات می‌کند؛ ترس، ترس از تنهايی، ترس از آينده،‌ ترس از عاقبت، ترسی که با ترساندن ديگران پنهانش می‌کنند.

مردم فداکار ايران! پيمانی است بر ذمه فرزندان انقلاب اسلامی که در بازگرداندن آن به اصل نخستين‌اش از بذل هيچ کوششی کوتاهی نکنند، و عهدی است بر عهده همراهان و ياران شما که در راه مبارزه با متقلبان و دروغگويان به سرمايه اجتماعی و اعتمادی که ايجاد شده است، خيانت ننمايند. در عين حال تکليفی است بر همه ما که اگر مصلحت کشور و مردم را در امری ديديم از ملامت نترسيم و از شجاعت دريغ نورزيم.

بنا بر چنين تعهداتی اينجانب برای رسيدن به آرمان‌هايی که پيش روی خويش داريم به جز ادامه راه سبزی که در اين چند ماهه دنبال کرده‌ايد پيشنهاد نمی‌کنم؛ راه سبز اميد. راهی که از پيش از انتخابات آغاز کرديد و همچنان با عزم های استوار در آن گام می زنيد. راهی که با دعا و ندا و تکبير، با گردهمايی های بزرگ و کوچک، با کوشش ها و جوشش ها و گفتگوها و پرس و جوهای خود همچنان در آن قرار داريد.

ما برای اشاره به جنبشی که آغاز کرده ايم از عنوان «راه» استفاده می کنيم تا توفيق‌‎هايی که در هر مرحله به دست می‌آوريم پايان کار ندانيم و همواره نگاه به کمالی برتر بدوزيم. علاوه بر آن ما در اين مسير چشم به جاده‌هايی داريم که هدايت الهی پيش‌پايمان قرار می‌دهد. ما می‌انديشيم و تدبير می‌کنيم، اما ايمان داريم که در عمل، تنها راه‌هايی که او برايمان می‌گشايد از خود کارسازی نشان می‌دهند.

ما در راهی که خداوند پيش رويمان قرار داده است از نماد «سبز» استفاده کرده‌ايم تا پرچم دلبستگی نسبت به اسلامی باشد که اهل بيت پيامبر(ع) آموزگاران آن بوده‌اند؛ اهل بيت خرد، اهل بيت محبت، اهل بيت نورانيت و ما «اميد» را سرمايه خود قرار داده‌ايم تا حاکی از هويت ايرانی‌مان باشد؛ اميدی که اين ملت را از گردنه‌های سخت تاريخ عبور داده و حيات او را در تلخ‌ترين روزهای اين سرزمين تداوم بخشيده است؛ راه سبز اميد.

چندی پيش، زمانی که از اين نام برای بيان ويژگی‌های حرکت شما استفاده کردم تصور برخی بر آن قرار گرفت که حزب يا جبهه‌ای جديد در حال تشکيل است، حال آن که اين راه به هيچ وجه مشابهی و يا جايگزينی برای سامان‌های سياسی رسمی نيست و نياز به آنها را منتفی نمی کند، بلکه حرکتی اجتماعی و دامنه دار برای ترميم و ايجاد برخی از بنيادين ترين زيرساخت‌های سياسی است که همه شئونات کشور را تحت تاثير قرار خواهد داد و از جمله تشکل‌ها و احزاب برای فعاليت ثمربخش بدانها احتياج مبرم دارند.

قطعا جامعه ما برای محقق کردن فضای باثبات سياسی به احزاب صالح و قدرتمند نيازمند است و چه بسا زمانی که زمينه برای فعاليت موثر و مفيد سامان های سياسی فراهم شود اينجانب و برخی از همفکران شما نيز کوشش های خود را در چارچوب تشکلی متعارف از اين نوع قرار دهيم. اما راه سبز اميد تشکلی از اين نوع نيست. تحزب اساسا به معنای آن است که گروهی از همفکران در سازمانی مشخص و دارای سلسله‌مراتب شناخته شده گردهم بيايند.

همچنين در يک حزب تأکيد بر بيشترين همفکری و وحدت حداکثری در عقايد است، حال آن که راه ما به عنوان مسيری که تجديد و تقويت هويت ملی را هدف گرفته، بر وحدت حول حداقل نکات مشترک تکيه می‌کند؛ مجموعه‌ای پيام‌محور و متشکل از تمامی سازوکارهای مدنی کوچک و بزرگ که در مسير خود هدفی مشترک را انتخاب کرده‌اند.

صورت ظاهری اقداماتی که برای تداوم و تقويت حرکت کنونی مردم انتخاب می‌شود در حکم لباسی است که بر قامت آن می‌دوزيم، و فاخرترين لباس‌ها تنها در صورتی برازنده خواهد بود که به فراخور واقعيت برده شود. واقعيت موجود در کشور ما نسبت به آنچه که در گذشته بود تغييرات شگرفی کرده است. آنچه اينک در جامعه ما نقش‌آفرينی می‌کند شبکه اجتماعی خودجوش و توانمندی است که در ميان بخش وسيعی از مردم شکل گرفته و نسبت به پايمال شدن حقوق خود معترض است. اين شبکه دارای ويژگی‌های منحصر به فردی است که به هنگام تصميم‌گيری در مورد راه‌حل‌ها و اقدامات آتی، بايد به آنها توجه کرد. آنچه اينجانب در پاسخ به سوال چه بايد کرد پيشنهاد می‌کنم تقويت و تحکيم اين شبکه اجتماعی است.

تجربه چندين دهه از تاريخ ايران که ما از نزديک شاهد آن بوده‌ايم نشان می‌دهد حرکات جمعی مردم ما تنها در دوران باروری، حيات و سرزندگی اين هسته‌ها به نتيجه می‌رسند. آن چيزی که از آن به عنوان جامعه‌ای زنده و فعال نام می‌بريم، جامعه‌ای که به صورت موثر، آگاهانه و خلاق نسبت به حوادث واکنش نشان می‌دهد و امکان استبداد و تخطی ساختارهای قدرت از خواست‌ خود را از ميان می‌برد ترکيبی تشکيل يافته از چنين شبکه‌ قدرتمندی است.

وظيفه‌ای که امروز بر عهده همه ما قرار دارد و به صورتی فطری از جمع‌های کوچک و بزرگ و حتی احزاب و تشکل‌های سياسی ما سر می‌زند آن است که به صورت هسته‌های معين برای چنين شبکه‌ای عمل کنيم.

از مهمترين نقاط قوت اين شبکه، شکل طبيعی اجزای آن است. اين واحدها عبارت از گروه‌هايی کوچک اما بسيار متکثر از همفکرانی است که در قالب روابط سابقه‌دار دوستی يا خويشاوندی يا همکاری نسبت به هم آشنايی و اعتماد پيدا کرده‌اند، به صورتی که انحلال آنها امکانپذير نيست، زيرا به معنای انحلال جامعه است. اين واحدها همواره وجود دارند، اما به صرف وجود، شبکه اجتماعی موثری را شکل نمی‌دهند.

با اين همه اولين قدم در راه‌حل پيشنهادی اينجانب آن است که ما ايرانيان، در هر کجای جهان که هستيم، بايد اين هسته‎های اجتماعی را در ميان خود تقويت کنيم. بايد خانه‌هايمان را رو در روی يکديگر بسازيم؛ به تعبير قرآن خانه‌های خود را قبله قرار دهيم، يعنی به اين هسته‌های اجتماعی که واحدهای بنيادين جامعه ما هستند بپردازيم، اهميت آنها را بشناسيم و بيش از پيش به آنها رو کنيم تا قدرت‌های نهفته ای که دارند برای ما ظاهر شود. خانه های خود را قبله قرار دهيم؛ يعنی اگر تا پيش از اين هر دو ماه يک بار همديگر را ملاقات می‌کرديم اينک هفته ای دوبار گرد هم جمع شويم. قدرت شبکه های اجتماعی ما در اين امر است.

گرد هم جمع شويم تا چه کنيم؟ اين نخستين سوالی است که معمولا در چنين شرايطی از يکديگر می‌پرسيم. ما معمولا تصور می‌کنيم آنچه در اين گردهم‌آيی‌ها اهميت دارد کاری است که در قالب آنها با کمک يکديگر به انجام می‌رسانيم. البته اين تصور درستی نيست، اما تصوری طبيعی است. از اين روست که واحدهای اجتماعی اگر محوری برای فعاليت‌های ثمربخش قرار نگيرند به‌مانند درختانی که ميوه‌هايشان چيده نشود بازدهی خود را از دست می‌دهند، لذا بايد آنها را موضوع تلاش‌های اثرگذار اعتقادی، اجتماعی، سياسی، علمی، فرهنگی، هنری، ورزشی، عام‌المنفعه و ديگر فعاليت‌های مدنی مشابه قرار داد تا در درازمدت و پس از عبور امواج حادثه و عاطفه همچنان به ايفای نقش تاريخ‌سازی که از آنها انتظار داريم بپردازند.

جمع‌های خويشاندوندی، همسايگی، دوستی، جلسات قرآن، هيئات مذهبی، کانون‌های فرهنگی و ادبی، انجمن‌ها، احزاب، جمعيت‌ها، تشکل‌های صنفی، نهادهای حرفه‌ای، گروه‌هايی که با هم ورزش می‌کنند يا در رويدادهای هنری حاضر می‌شوند، حلقه همکلاسی‌ها، گروه فارغ‌التحصيلانی که هنوز دور هم جمع می شوند، همکارانی که با يکديگر صميميت يافته‌اند، و . . . ؛ هر کدام از ما در چندين نمونه از اين زيرمجموعه‎های کوچک عضويت داريم و اين دست‌مايه اصلی گفتگو و ارتباط ميان هسته‌های جامعه ماست. بلکه تجربيات اخير نشان داد خرده‌رسانه‌هايی که از اين روابط زاده می‌شوند می‌توانند سريعتر و موثرتر از هر رسانه عمومی ديگر عمل کنند، مشروط بر آن که ظرفيت‌های اين شبکه از طريق توافق بر روی يک آرمان بزرگ به فعليت برسد.

ما زمانی موفق به برقراری ارتباط موثر با يکديگر خواهيم شد که در شعاری مشترک همصدا شويم؛ شعاری دقيق و عميق که قادر به تأمين خواسته‌های ما باشد. بخش مهمی از توانمندی‌هايی که اينک در شبکه‌های اجتماعی ما ايجاد شده است مرهون آن است که شعار و آرمانی مشترک پيدا کرده ايم. تعادل طلايی ويژگی مهم اين شعار و آرمان است، به صورتی که اگر بر آن بيفزاييم چه بسا کسانی که نتوانند يا نخواهند با آن همصدا شوند، و اگر از آن بکاهيم چه بسا قشرهايی که اميدهای خود را در آن نيابند. اين بزرگترين سرمايه ماست که بايد در پالايش و پاسداری از آن بيشترين دقت و همت را به کار بگيريم.

ما اگر صرفاً در يک انتخابات شرکت کرده بوديم برخورداری از حمايت اکثريت مردم برايمان کافی بود. اما در يک حرکت عظيم اجتماعی، اکثريت تنها زمانی به پيروزی می‌رسد که به اجماع نزديک شود و آن گاه از مشروعيت غيرقابل‌مقاومت برخوردار خواهد شد که توجه خود را نسبت به دغدغه‌ها و حقوق کسانی که امروز يا فردا ممکن است متفاوت با او بينديشند و در اقليت قرار گيرند به اثبات برساند.

نمی‌توان از جامعه‌ای که بخش قابل توجهی از آن دچار جبر نان و از تأمين نيازها اوليه خود ناتوان است انتظار مشارکت گسترده در فرآيند توسعه سياسی را داشت. البته عکس اين رابطه نيز صادق است و جامعه‌ای که از آزادی‌ها و آگاهی‌های اساسی محروم شود در تأمين معيشتی که لياقت آن را دارد نيز درمی‌ماند و حتی در عهد درآمدهای افسانه‌ای، به پيشرفتی بيشتر از صدقه‌پروری و واگذار کردن اختيار بازار و اقتصاد ملی خود به بيگانگان نائل نمی‌شود.

ما بر اين باوريم که آزادی زمانی دوام دارد که با عدالت توأم باشد. به همان اندازه که محدوديت‌های جاری برای آزادی بيان و امکان برگزاری اجتماعات نگران‌کننده است، وجود فقر، فساد و تبعيض در سطحی گسترده چشم‌انداز دسترسی به جامعه‌ای آرمانی مبتنی بر قانون اساسی را تيره می‌کند، به ويژه آن که در سياست‌ سال‌های اخير دورنمای روشنی برای خروج از ا ين وضعيت ملاحظه نمی‌شود، به صورتی که وارد آمدن صدمات اساسی به توليد ملی، تداوم فعاليت سودآور اقتصادی را به يک آرزو و يافتن شغل مناسب را به دغدغه اصلی جوانان و خانواده‌های آنان مبدل ساخته است.

راه‌های خدا متکثر است و برای دفع ظلم و استبداد و تحقق ايرانی پيشرفته، ما نبايد به قدم گذاشتن در يکی از آنها يا همراهی با يکی از همفکران خود اکتفا کنيم. ما در پيوندهای خود به نظمی نياز داريم تا اگر دست تطاول و ظلم فردی يا افرادی از همراهانمان را ربود و واحد يا واحدهايی از اين شبکه اجتماعی گسترده را ويران کرد، لطمه‌ای به حيات و پويايی آن وارد نشود و با تکيه بر خرد جمعی، در هر مرحله‌ای از اين مسير بتوانيم اهداف پيشاروی خويش را شناسايی و با بلندترين گام‌ها به سوی آن حرکت کنيم.

همچنين اگر در جناحی که قدرت خود را در مخالفت با مردم و خواسته های به حق آنان توهم کرده است خواستی برای برون رفت از بحران وجود داشته باشد حداقل آنچه که در اين مرحله می تواند به اين هدف کمک کند اقدامات زير است:

۱. تشکيل گروه حقيقت‌ياب و حکميت مورد قبول همه ذينفعان در مورد انتخابات دهم رياست جمهوری و رسيدگی به تخلفات و تقلب های انجام گرفته و اعمال مجازات برای خاطيان
۲. اصلاح قانون انتخابات به صورتی که شرايط برای برگزاری عادلانه و منصفانه انتخابات و اطمينان مردم از اين امر فراهم شود.
۳. شناسايی و مجازات عاملان و آمران فجايعی که در حوادث پس از انتخابات بر عليه مردم صورت گرفته است در تمامی نهادهای نظامی، انتظامی و رسانه‌ای
۴. رسيدگی به آسيب‌ديدگان حوادث پس از انتخابات و خانواده‌های جان‌باختگان، آزادی همه دست‌اندرکاران، فعالان سياسی و نيروهای مردمی دستگير شده، مختومه کردن پرونده‌ها، اعاده حيثيت از آنان و خاتمه يافتن تهديدها و آزارهايی که همچنان برای واداشتن آنان به عدم تظلم و پيگيری حقوق شان صورت می گيرد.
۵. اعمال اصل ۱۶۸ قانون اساسی در خصوص تعريف جرم سياسی و رسيدگی به جرايم سياسی با حضور هيئت منصفه
۶. تضمين آزادی مطبوعات، تغيير رفتار جانبدارانه صدا و سيما، رفع محدوديتهای اعمال شده برای برخورداری احزاب، گروههای سياسی و نگرشهای مختلف از ارائه ديدگاههای خود در رسانه‌ها، به ويژه صدا و سيما و اصلاح قانون رسانه ملی به صورتی که رسانه ملی نسبت به اعمال خلاف قانون خود پاسخگو قرار گيرد.
۷. به فعليت درآمدن ظرفيت های ايجاد شده در قالب تفسير اصل ۴۴ قانون اساسی برای ايجاد رسانه های شنيداری و ديداری خصوصی
۸. تضمين حق اساسی مردم در تشکيل اجتماعات و راهپيمايی‌ها با اعمال اصل ۲۷ قانون اساسی
۹. تصويب منع مداخله نظاميان در امور سياسی و جلوگيری از دخالت نيروهای مسلح در فعاليت‌های اقتصادی

ما در راهی پر از نورانيت وارد شده‌ايم که از هم اينک سالخوردگان را جوان و جوانان را پخته کرده است. برای خود و شما در اين مسير از خداوند ياری می‌طلبم و اميدوارم با همکاری و همراهی همه دلسوزان نظام و انقلاب اهداف ملت در هر مرحله از اين مسير روشن و محقق شود.

ميرحسين موسوی

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 18:31  توسط علیرضا احمدی | 
خدا را شکر!

اره جدی میگم. خدا را شکر چون فعلا همه از اتفاقات افتاده راضی هستیم و اگر می شد کسی کشته نمی شد بهترین روزها رو داشتیم.

همه چیزهایی که ممکن بود سال ها انتظارش رو بکشیم یکجا با هم اتفاق افتاد.

به قول ابراهیم نبوی "این حسین اینقدر از بالا و محمود از ژائین فشار دادند که شیکاف افتاد" چه شکافی!!!!!!!

دوستان هم که علی رغم تمام شکنجه ها زنده اند و تا حدودی سرحال. مهم نیست چند خطی اعتراف که چیز عادی و بی اهمیتی شده این روزها.

بازم به قول بالایی" مثل اون سیامک(پورزند) اینها هم باید هر روز هر روز اعتراف کنن"

این دوستان گشت و گارد و نیرو ها و همه هم سر کارند و چند وقته که آب خوش از گلوشون ژائین نرفته. بیچاره یکیشون میگفت عروسی پسر خالم نتونستم برم. خوب این خیلی خوبه دیگه. چون ممکن بود می رفت عروسی اونجا مختلط که میشد چشمش چیزهای بدی میدید و مفسده ای ایجاد می شد. حالا این دوستان ما -سازگارا و مخملی- هر شب هر شب بیانیه و راهکار میدند و اینجا هم عناصر ضد انقلاب با پول خارجی ها اجرا می کنند و این برادر ها هم اضافه کاری می گیرند و هر شب باید سر کار باشند.

پس در کل همه چی داره خوب پیش میره"

خدا رو شکر

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم مرداد 1388ساعت 3:2  توسط علیرضا احمدی | 

سال ۸۰ بود و یکی از جلسات مشارکت. منم اون وقتا بعضی جلسات رو شرکت می کردم. سخنران رمضان زاده بود. زیاد نمی شناختمش. یعنی به اندازه عبدی و خاتمی و بقیه! چون درباره اونها مطالب بیشتری خونده بودم و مقاله هاشون رو پیگیری می کردم. جلسات بقیه رو هم بیشتر می رفتم. اما اون جبسه اولین جلسه بود که رفتم و رمضان زاده سخنران بود.

از ادب و مستدل حرف زدنش خیلی خوشم اومده بود  و تا چند ساعت بعد از برنامه به حرفاش فکر می کردم و جواب هایی که به سئوالات می داد. بعدا هم از احسان مهرابی راجع بهش زیاد شنیدم. نمی دونم چرا اینا رو می نویسم اما به هر حال الان فکر اینکه عبد الله رمضان زاده توی زندان داره تاوان کارهای کرده و نکرده خودش و تمام ابناء آدم رو می ده دلم به درد می آد. از اینکه حتی نمیشه به اهدافت فکر کنی و حتی فکر خلاف فکر بعضی ها اگر به ذهنت خطور کنه مجرمی و باید اعتراف کنی.

از اینکه حتی نمی تونی فکر بعضی چیزا مثل گرفتن مسئولیت رو هم بکنی و قتی که خلاف برخی ها فکر می کنی اول از همه خنده ام می گیره!

به هر حال چند هفته ای می شه عبدالله رمضان زاده و تاجزاده و خیلی های دیگر حتی ابطحی رو هم گرفتن و معلوم نیست چه بلایی سرشون اوردن که حتی زمزمه  اعدام رو هم براشون مطرح می کنند.

حتی اگر اینها بزرگترین اشتباه رو هم مرتکب شده بودند که قطعا نشده اند و جرمشان دفاع از رای مردم بوده حق داشتند توی این مدت به راحتی و سادگی با خانواده هاشون ارتباط برقرار کنند.

فقط امیدوارم هرچه زودتر آزادشون کنند.

چی دارم میگم! بعضی وقتا یادم میره که اینجا ایرانه و هر کاره غیر معقولی اینجا معمولی و عادیه.

یا حق

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 21:56  توسط علیرضا احمدی | 
حیفم اومد از این هم بگذرم

 

خطاب به آشوب گرا ، حفظ نظام واجبه
ولو به مرگ شما ، حفظ نظام واجبه

موسوی شد احمدی؟به موسوی رای دادی؟
مگر بابا نشنیدی ؟ حفظ نظام واجبه

رای شما گم شده ؟ ایران تلاطم شده ؟
رای به فدای نظام ، حفظ نظام واجبه

رای تو را دزدیدن ؟ دارن باهاش پز می دن ؟
آقا سلامت باشه ، حفظ نظام واجبه

روزنامه سانسور شده ؟ اینترنت ها کور شده؟
چوب و چماق جور شده ؟حفظ نظام واجبه

اس ام اس ها بسته شد؟ فیلتر شکن خسته شد؟
خبر ندارید شما ؟ حفظ نظام واجبه

تیر بسیج و سپاه ، بر شکم و گیج گاه
گفت و چنین خواست “شاه” ، حفظ نظام واجبه

ندا رو با تیر زدن ؟ دانشجو رو سیر زدن؟
فدای سید علی ، حفظ نظام واجبه

خلاصه ای مردمان ، به قیمت جانتان
حفظ نظام واجبه ، حفظ نظام واجبه

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 2:34  توسط علیرضا احمدی | 
تو چندتا سایت می گشتم. این نامه خیلی واسم جالب بود و توجهم رو جلب کرد. دیگه نمی شد ازش گذشت!

 

نامه عبدالجبار کاکایی به پسرش:

این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای جنگی که بود برای تن های تکیده در لباسهای خاکستری برای آرامش مادرانم در آوار بمب برای هیجان پدرانم در آشوب مرگ . این همه سال شعر خواندم و ترانه نوشتم برای آفتابی که بی نیاز از دلیل بود .

از جنگ که برگشتم پیراهن خاکستریم را آویختم به دیوار خاطرات و به زندگی با مردمی سلام گفتم که عطر شناسنامه هایشان در مشام جانم بود و اسمم در میان اسمهایشان بالید و کم کم بزرگ شد .با گریه هایشان گریستم و با خنده هایشان خندیدم .

و امروز کنار من بودی و بی گناه سیلی خوردی از کسی که لباس خاکستری مرا پوشیده بود مقابل چشم حیرت زده ی من سیلی خوردی در بی پناهی و ناچاری وخدایی که تنها دوستت بود دید که بی گناه سیلی خوردی از حشره ای که در لباس من خزیده بود همان لباسی که من به دیوار خاطراتم آویخته بودم.

و آن لحظه اندیشیدم کاش پس از جنگ سوزانده بودمش تا تنپوش بلایی چنین نمی شد.

پسرم ... به تن های تکیده ای که در لباس من سالهای پیش جنگیدند شک نکن . به قهرمانان قصه های من شک نکن . به رودخانه های خون آلود اروند و کارون شک نکن به تن های مجروح تنگه ی چزابه شک نکن به بدنهای خاک آلود دشتهای مهران شک نکن فقط به حشره ای شک کن که در لباس من خزیده بود .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 1:54  توسط علیرضا احمدی |